روز های من
تجربه ها یی که گاهی فراموش می کنم
پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش میخواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام
هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت
او یقیناً پی معشوق خودش میآید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
مطمئناً که پشیمان شده بر میگردد
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
+خالی بودن خوابگاه و خلوت بودنش باعث شده اون آرامش همیشگی رو نداشته باشم و دلم همش واسه خونه پر بزنه.اینجا رو موقت می دونم ...چه موقتی!!!11 ماه از 12 ماه سال!!!!
+راستش اوایل اصلا به انتخابات اهمیت نمی دادم.خسته شده بودم.خیلی جوونم واسه ناامید شدن ...به هر حال رأی دادم و الان نمی دونم دولت امید و تدبیر قراره چقدر این ناامیدی رو کم کنه.روز اعلام نتایج چقدر که پای تلویزیون نشستم....چقدر اینترنت وصل شدم....جالب بود!
+وضعیت دانشگاه هم بد نیست.کلاس های "رادیولوژی" تئوری هستند و من سر کلاس دومش معمولا چرت می زنم.آخه لامپارو برای دیدن فیلم ها خاموش می کنند و منم مستعد خواب!!!!!
+امروز کلی از پرتو و اشعه گفتند و یه حرفایی که نمی تونم بگم...باعث وحشت عمومی می شه...خیلی دوست دارم بگم ها!!!!خلاصه پرتو و اشعه برای تشخیص و درمان اونقدرا مضر نیست که در طبیعت هر روز ممکنه در معرضشون باشیم....(نهههههه منو شکنجه هم کنید چیزی نمی گممممم)
در حال حاضر هم دارم سریال خارجکی دانلود و پیگیری می کنم. عاشق فیلم ترسناکم.
"مردگان متحرک"
و.....
دیگر هیچ!
برچسبها: رادیو, انتخابات, فیلم, خوابگاه
اولین بار که دیدمش کشیک بودم.با اینترن ها نشسته بودیم توی اتاق معاینه و پروندشو نگاه می کردم.بدون اینکه به سنش نگاه کنم.بدون هیچ حسی...شرح حالشو می خوندم.می گفتند بیمار اجازه ی معاینه نمیده.با خودم می گفتم ای بابا!!!نمی دونه چقدر لازمه این معاینه؟
اینترن ها کمی خسته بودند و ترجیح می دادند بیمار از ادامه ی درمان امتناع کنه ...وقتی دیدمش شوکه شدم. جوون....زیبا....دور و برش هم خونواده ی نگران و مطیع اوامرش!
برگه ی رضایت رو امضاء کرد و با همون شکم متسع و دردناکش رفت...شکمی که باید جراحی می شد.
هفته ی بعد دوباره دیدمش.این بار توی بخش...عمل شده بود.حالا خوابیده بود.می ترسیدم مزاحمش بشم و مثل روزی که توی اورژانس عصبی بود باهام بد برخورد کنه.برای همین با صدای آهسته صداش زدم که مطمئن بشم واقعا خوبه یا چشماشو بسته.
وقتی عکس العملی ندیدم فورا بی خیالش شدم.
صبح روز بعد خیلی زود اومده بودم.45 دقیقه تا مرنینگ وقت داشتیم. بازم خواب بود.کمی نزدیکش می شم.چشماشو باز می کنه.خیلی با احتیاط ازش می پرسم که دوست داره باهام همکاری کنه؟
با حوصله سوالامو جواب میده.اجازه میده معاینه اش کنم.درباره ی معاینه ی خاص خانم ها براش توضیح می دم و اینکه باید هر ماه خودشو معاینه کنه و مادرش هم با وسواس گوش می کنه.
اعتماد به نفسم بالا میره و مدام با خودکارم روی برگه ها با جدیت چیزی می نویسم.دلم می خواد تا شب بالاسرش باشم و با مریض آموزش ببینم.
عفونت های بعد عمل رو روش چک می کنم.اونقدر وسواس به خرج می دم که نگران می شه. لبخند می زنم و یادآوری می کنم من دانشجو هستم و نگران نباشه.
تموم که میشه....دیگه نمی تونم بهش فکر نکنم...به زندگی که در آینده خواهد داشت.
به سلامتی که من دارم و اون نداره.
هیکلش انقدر از من بیشتره که کنارش احساس می کنم خیلی کوچیکم ولی از نظر سنی...چند ماه ازم کوچیکتره و این بیشتر آزارم میده.
اینکه هیچ امیدی نیست که دیگه مادر بشه...انقدر که برای من این مسئله مهمه...احساس می کنم من اگه جای اون بودم هیچ وقت نمی تونستم با آرامش روی تخت چشمامو ببندم...بدون اینکه چشمام خیس بشن و آه بکشم.
شاید هیچ وقت اصلا نخوام بچه دار بشم ولی...این شانسو دارم.حداقل اون بعد زنانگی رو هنوز حس می کنم...
دوباره به پروندش نگاه می کنم :
یه دختر 22 ساله...کیس سرطان تخمدان....
تخمدان ها و رحمش رو برداشتند...اونم توی سن 18 سالگی...حالا هم با علائم انسداد روده اومده و این بار روده اش رو قسمتی برداشته بودند و به سطح پوست بازش کرده بودند....
خدایا................................اگه نبودی چجوری آروم می شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برچسبها: جراحی, سرطان, خداحافظ, استاد جراحی
ادامه مطلب
شما هم بخونید و لذت ببرید
متنی که پایین لینکشو گذاشتمو بخونید.
![]()
دوستان خوب من کلیک کنید و کامل بخونید.تقدیم به دوستانی که خارهای منو تحمل می کنند
بعدا نوشت :
بعضیا تصور می کنند که من درگیر روابطی هستم که مجبورم تحمل کنم و منظور من از این لینک اینه
ولی درواقع منظورم این بود که بعضی روابط برای زنده موندن لازمه هرچند ممکنه خارهایی داشته باشه و رنجش هایی ایجاد بشه.این کاملا متفاوته. مثبت نگاه کنیم
یه روزی یه داستانی خوندم. اسمش" مروارید سیاه" بود. داستانش درباره ی زوج جوان و بدبختی بود که یه بچه ی کوچولو داشتند که عقرب پاشو نیش می زنه.
کار مرد خونواده پیدا کردن مروارید بود.پولی برای درمان بچه شون نداشتند. هر دو نشستند به دعا کردن که یه مروارید سیه که خیلی گرون قیمته پیدا کنن و بفروشنش تا پول درمان بچه جور شه.
اینو خیلی وقته پیش خوندم.لابه لای کتاب های کهنه ی خونمون. اونقدر بچه بودم که مدام قسمت های احساسیش رو رد می کردم و حوصله ی خوندن توصیفاتشونو نداشتم.
تا اونجا خوندم که مروارید سیاه رو پیدا می کنه...ولی بچه میمیره.
نویسنده هم دقیقا اینو بهت تفهیم می کنه :
ای کاش به جای دعا کردن برای داشتن مروارید سیاه...خود سلامتی بچه شون رو از خدا طلب می کردند و وسیله ی بهبودی رو به خودش می سپردند
این داستان امشب به دو دلیل ذهنم رو مشغول کرده بود.
وقتی به نجمه گفتم که یه افسانه ای هست که می گه کفشدوزک رو بذارید رو دستتون و آرزو کنید ...اگه پرید آرزوتون برآورده میشه...اون آرزوی بزرگشو نگفته بود و وسیله ی رسید به آرزو رو خواسته بود.
امشب ظاهرا شب آرزو هاست.
نمی دونم چی از خدا می خوام.
کاش خودش کمکم کنه درست تصمیم بگیرم و آرزوی خوبی کنم.
من مروارید سیاه نمی خوام....
برچسبها: شب آرزوها
آخه این توئیتر شدن اون هم با اون اعتماد به نفس کاذب من و هول کردنم اونجا خیلی مسخره بود.
شده بودم ملا بنویس روی تخته ی وایت برد!
خیلی جاها اصلا منظور استاد رو نمی فهمیدم.انگار به یه زبون دیگه صحبت می کنه. کلا مدام می گفت : یکی بیاد اینو از خواب بیدار کنه.
همممممممممم
به هر حال بد نبود.بعدش که استرسم خوابید و سرخ و سفید شدنم تموم شد با پوست کلفتی تا تهش وایسادم و اظهار عقیده هم می کردم.
تازگیا به این نتیجه رسیدم که استاد خیلی روی درست بودن حرف خودش مطمئنه به طوری که هرچی غیر حرف اون باشه می گه چرته!
هنوزم سر اینکه برای تشخیص انسداد حساسیت رادیوگرافی 70% و حساسیت سی تی 80_90% هست با استاد اختلاف نظر داریم.
پ . ن 1: یه حرفی زده شد .استاد پرسید رفرنستون چیه؟ کی گفته؟کی گفته؟همه ساکت بودیم.پسرا می گفتند خوندیم...حالا استاد رفرنسو بی خیال...ناگهان یکی از دخترها گفت استاد فلانی گفتتند.استاد هم گفت نظر شخصیشه! بدین ترتیب فهمیدم پسرا آدم فروش نیستند.
پ. ن 2: استاد بعد تذکر داد که نقل قول اساتید رو نگید و باز نرید بگید من همچین حرفی زدم. اعتراض بلند شد.منم گفتم درمورد ما چی فکر کردید؟؟؟؟(بعدا فکر کردم چقدر شجاع شدم!!!)
پ. ن3 :نجمه از استاد ناراحت شده بود.پرسید به استاد بگم که ناراحتم از دستتون؟ من : نه!!!فکر نکنم منطقی برخورد کنه!
پ.ن 4 : اولاش انقدر گیج بودم که یه سوال استاد رو مونده بودم و بر و بر استاد رو نگاه می کردم.خدا رحمت کنه پسرا رو! دستی تکون دادند برام و سعی کردند بهم برسونن. ولی من جوابو به خودشون واگذار کردم.
پ.ن 5 : آخرش که استاد حضور و غیاب کرد یکی از پسرا به جای یکی دیگه گفت بله! نگاهش کردم.استاد نشنید.اون فهمید من شنیدم.خجالت کشید و پقی زد زیر خنده!اونم ازون پسرهای خیلی خیلی مظلومو ساکت ازین کارا بکنه؟؟؟؟جل الخالق!
پ.ن 6 : توئیتر تقریبا باید کار استاد رو انجام بده. وسط کلاس وایسه.کلاس رو کنترل کنه و استاد هم کنار دانشجوها می شینه.به طوری که من (توئیتر) به کل کلاس دید داشتم ولی ایشون ...نچ!. و اینقدر این استاد ما تیزه که مچ یکی از بچه ها رو گرفت (حواسش به کلاس نبود.)
پ.ن 7 : یاد فروغ و پ.ن های طولانیش افتادم.خدا حفظش کنه هر جا که هست....
بعدا نوشت :استاد "گل" یه دونه توده مشکوک به لیپوما از کمر یه مریض سرپایی درآورد. اصلا یه صحنه ای بود...انگار با اعصابمون بازی می کردند وقتی تیغو توی برش فرو می کردند.خون!!!! قرمز قرمز بود ها!خیلی با جراحی توی اتاق عمل فرق داشت. این گاز استریل رو هم که مدام فرو می کردند توی زخم حالم دگرگون می شد. به قول جیگر خاله...اوف شده بود مریضمون (جوجه مون اسمم رو هم بلد شده به شرط شکلات و اینا تکرار می کنه.گنجشک خوشمزه ی خودم)
برچسبها: جراحی
وقتی از بیمارستان اومدم بیرون سرویسمون یه 5 دقیقه ای می شد که رفته بود.منم تصمیم گرفتم تا سرویس بعدی که یک ساعت دیگه هست گشتی تو 3 مغازه ی رو به روی بیمارستان بزنم.اونجا همیشه پاتوق دوستان همکار ماست.مخصوصا جنس خودم که عاشق خردند.(من چندان اشتیاقی ندارماااا!!!کلا یه مغازه برم باید از همون بخرم.حالشو ندارم شونصدتا مغازه واسه بند کفش برم. سر همین مسئله بارها سرم کلاه رفته ولی اصلاح نشدم!!!
اولین مکان یه فروشگاه بود که همه چی داره! بدون قصد قبلی یه عروسک برای آبجی جان خردیم.
بعدی یه کفش فروشی!!!اصلا قصد خرید نداشتم ها!!!یه کفش پاشنه بلــــــــــــــــــــــــــــــند!!!! خریدم.کلی هم ذوق کردم.خب چه اشکالی داره لازم میشه!!!خب کی از آینده خبر داره (آیکون خجالت).
بعدیش بدلیجات فروشی بود.حالا چیا خریدم...بماند!!!
بعدیشم باز کفش فروشی بود.با خودم گفتم واسه بیمارستان هم کفش لازمه! یه جفت کفش دیگه!!!
5 دقیقه مونده بود سرویس بیاد.دیگه پولام داشت ته می کشید.خواستم یه دور دیگه بزنم که خودمو کنترل کردم و خیلی با وقار منتظر سرویس موندم!
حالا خوابگاه اومدم غیر از هدیه هایی که واسه آبجی خانم خریدم و کفش پاشنه بلندم از بقیه خریدهام چندان راضی نیستم.
نتیجه می گیریم کلاس ها نباید زودتر از وقت سرویس تموم بشه.برای خرید باید وقت گذاشت.
پ . ن : سلام مخاطب خاص!کم پیدایی!این روزا باید می بودی که ما هم 4 خط این ته واسه شما می نوشتیم شاید کمی ترفیع گرفتیم تو کلاس گذاشتن!!!!
یه پست موقت گذاشته بودم که مخاطبم اون رو دید و جواب داد.
و اما امروز!
رفته بودیم اتاق عمل بازهم!
از پا افتادم واقعا! دست شستن و میز چیدن رو آموزش دادند بهمون و همین 2 تا کلی خسته ام کرد.
--------------------
یکی از اساتیدمون...اولین نفری هست که تا الان دیدم آماده است ازش سوال کنیم و آموزش بخوایم و شدیدا شدیدا مشتاق آموزش دادنه...باورتون نمیشه!!!!!مثلا من و نجمه آدرس یه بیمارو می پرسیم که بریم معاینه کنیم و استاد توضیحی میدن و در نهایت می گن ببخشید که من عمل باید برم وگرنه براتون پیداش می کردم....
من : :O
نجمه : :O
استاد : :)
دوباره من و نجمه : (آیکون قلب و غلیان احساسات)
---------------------
هفته ی معلم مبارکتون باشه
برچسبها: جراحی, خاطرات شخصی, پزشکی, اتاق عمل, استاد
وقتی به استاف (استاد) مون گفتم می خوام خلاصه پرونده و شرح عملم رو ببینم خندید و گفت می خوای چیکار؟
وقتی دوستام نامه و مهر استاد رو دیدند که مجوز دیدن پرونده ام از توی بایگانی بود خندیدند که می خوای چیکار؟
و وقتی شرح عمل رو نشونشون دادم ...مونا خیلی ملایم ازم پرسید چرا می خواستی پرونده تو در بیاری؟
کلی براش دلیل آوردم. ولی خداییش نمی شد ازین دنیا برم و ندونم چه اتفاقی دقیقا برام افتاده بود. از علامت سوال خوشم نمیاد. باید برام حل می شد.
جراحم یکی از استادای خودم بود که من قیافه اش یادم نمونده بود.(دیگه به اینکه قیافه ها یادم نمی مونه دارم عادت می کنم) یادمه وقتی می خواستم برم روی تخت اول شونه ام رو فشار داد که مثلا بهم روحیه بده و خندیده بود : چطوری دخترم؟ شاید الان از تدریسش و توضیحات اضافه اش خسته بشم ولی یه جور دیگه دوسش دارم حالا که مطمئنم اون جراحم بود.
شرح حال داخل پرونده ام : دختری 18 ساله...(کمی خوشم میاد!یک سال جوون تر از سن خودم منو معرفی کرده)....یکم غلغلکم میاد.اوهههه چقدر زمان گذشته!چقدر بزرگ شدم!!!!!
یه آپاندیسیت حاد پرفوره! چه جالب!
یادم باشه بیمارم رو توجیه کنم که چش بوده و نتیجه ی عمل چی بود.
-------------------------------------------
پ. ن : انقدر آدم ضایعی هستم که وقتی یکی از پسرای کلاسمون بدون عینک همیشگیش توی کلاس نشسته من نشناختمش و با شک و تردید ازش پرسیدم : ببخشید کلاس جراحی اینجاست؟
تسلیت : به جمع همه چیز خوار ها خوش آمدی ...شیرخوارگیت تمام شد.
برچسبها: جراحی, خاطرات شخصی, پزشکی
مونا نوبت کشیکش نبود و رفت.
حالا سه تایی جلوی ایستگاه پرستاری نشستیم و داشتیم فکر می کردیم که چیکار کنیم.
استاد"گل محمدی"(فامیلشان کنایی است و البته به فامیل خودشان هم نزدیک است) سرش رو از اتاق عمل درآورد و چیزی به رزیدنت ها می گفت که یه هو مثل یه لامپ بالای سرم روشن شد.
_بریم اتاق عمل!
موافقت کردنشان همانا و پریدن اینجانب برای گرفتن رضایت استاد همان!!!
_ چرا که نه! بذارید از مسئولش اجازتونو بگیرم.
موافقت مسئول فقط با 2 نفر بود. با حالت ملتمسانه گفتم : خب یه نفراضافه تر چه اشکالی داره؟استااااااااااااااااد......
(فکر کنم شبیه گربه ی شرک شده بود چشمام که استاد هم پادرمیونی کرد که نمی شه 3 تاشون باهم بیان؟)
برچسبها: جراحی, پزشکی, خاطرات کشیک, رزیدنت
ادامه مطلب
| Design By : Mihantheme |



