همیشه اولین دعواها ...یعنی آخرین زمانی که اونو بدون عیب دیدی...

.

.

.

مرد با ریشی جو گندمی بچه به بغل وارد شد و قبل از هرچیزی راجع به امکانات و راحتی برای خانمش که مادر بچه باشه سوال پرسید و بعدش که متوجه شد چه بیمارستان درهمی هست اینجا تصمیم گرف به بیمارستان خصوصی ببره بچه شو تا خانمش اذیت تشه.خانمش به تازگی سزارین کرده و کوله سیستکتومی.من و خانم پرستار بعد از رفتن  بیمار باذوق به هم نگاه میکردیم...آیا همچین شوهرایی هم پیدا میشن؟ اکثر آقایون اول بچه شون رو در نظر میگیرن و بعد مادر بچه رو...

از دکتر م.ن خوشم نمیوند ولی امروز خوشم اومد!

از خلاصه نوشتن متنفر بودم ولی امروز  باحوصله نوشتم.

از دوستی گله کردم و اونوقت  اونم نامردب نکرد و کلی گله هاشو گفت و من  تعجب کردم چرا بهم نگفته بود.هروقت چیزی یا حرفی نا احتم کرده به طرف مقابلم گفتم....چرا بقیه تو دلشون نگه میدارن و انبارشون میکنن برای روز مبادا؟!

 

امشب آخرین کشیک نوروزم بود و واقعا دیگه نمیتونم بیمارستان بمونم.باید زودتر برم خونه....

الان آف هستم دیگه  و کشیک 48 ساعته ام تموم شد.ا

 

 



موضوعات مرتبط: خاطرات ، اینترن
برچسب‌ها: کشیک 48 ساعته

تاريخ : چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 3:9 | نویسنده : Homa |
سلام

و اینم سال جدید

اولین کشیک 48 تموم شد و من 48  ساعت خورشید رو ندیدم! لحظه ی سال تحویلم داشتم مریض میدیدم حتی .

دیگه داشت یادم میرفت تختم چقدر نرمه !!!

ببینید دیگه چقدر سختی کشیدم که دلم واسه خوابگاه تنگ شده بود :دی

فردا نیز کشیکم. 

زمانی از کشیک رو واسه خلاصه پرونده نوشتن میگذرونیم. منشی هم شدیم!!!

بعضی پدر و مادرا رو اعصابن! (کلا میگم)

روز اول سال از یه پرستار لجم گرفت و اونو به گوشه ای کشوندم و گفتم مسئول ما رزیدنت و استادمونن. شما نمیبایست مداخله کنید که چنتا اینترن هستن یا نیستن! (عین همین جمله)

یه بلبشویی درست کردن این خانم !!!!اصلا  خنده دار بود. میدونست حرفم درست بوده ولی بدتر شروع کرد به اینکه چرا با من بد حرف زدی!!!یعنی فکم افتاد! و بیشتر وقتی حیرت کردم که بعدش این حرف چرخید و چرخید و وقتی به سوپروایزر رسید حرفایی که من گفتم  اینا بود : "شما در حدی نیستید که دخالت کنید  اصلا به تو چه!!!! "خندم گرفته بود و عصبانی بودم ازین وقاحت!!!سوپروایزر به این حرفای مسخره شون بهایی نداد و منم خودمو به نشنیدن گرفتم! واقعا تعجب میکنم ازشون!

این دشمنی پرستار و پزشک هر روز داره عمیق تر میشه مخصوصا  به بهانه ی  زیاد بودن حقوق ها و نامتناسب بودن کار و دریافتی...منو یاد یه داستان میندازه! یه نقاشی در عرض 2 دقیقه نقاشی زیبایی از مردی رو میکشه و مرد وقتی میبینی باید هزینه ی گزافی رو  بابت نقاشی بده اعتراض میکنه که این پول خیلی بیشتر از  دو دقیقه  کاری هست که انجام دادی و اون نقاشم میگه این دو دقیقه نتیجه ی سالهای عمرمه و من دارم پول اون سال ها رو میگیرم. خب حقوق کارگر و مهندس هم با هم تفاوت داره. حالا اصلا مگه من میگم بهتون پول کمی بدن که داد و هوارتون سر من و امثال منه! والا بخدا ما بخیل نیستیم! فقط انتقاد بلدید همه! فقط منتظرید مچ بگیرید. وایی وقتی که غیبت میکنن پشت سر استادامون من چقدر حرص میخورم. درسته شما تجربه دارید ولی تجربه جایگزین علم نمیشه.یکی از تیکه های جدیدشونم وقتی پزشک می بینن اینه که دیگه پزشک زیاد شده و به درد نمیخوره! اگه زیاده چرا هنوز باید کشیکهامون با تعداد کم باشه؟چرا بعضی روستاها پزشک ندارن؟ ما هنوز نسبت به استاندارد جهانی پزشک کم داریم و مشکل اینه که کسی حاضر نیست شهردورافتاده بره و بعد از 7 سال سختی بازم سختی ببینه. (من خودم مشکلی با طرح رفتن ندارم)

هر روز که میگذره بیشتر از دست بعضی پرستارها عصبی میشم ...اصلا خب بیاین پزشک بشین!این گوی و این میدان! (همای عصبانی)



موضوعات مرتبط: خاطرات ، اینترن
برچسب‌ها: همای عصبانی

تاريخ : دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ | 0:43 | نویسنده : Homa |
پیشاپیش سال نو مبارک

اینم یه سال دیگه که گذشت!نمی دونم چند سال دیگه قراره زنده باشم ولی به خودم قول میدم حتی اگه پیر بشم و تکلونوژی اونقدر عوض بشه که وبلاگ نوشتن  مثل سیستم عامل داس یه چیز عجیب و غریبه باشه تو اون دوره و زمونه بازم بیام بنویسم برای دل خودم...(عجب قولی)!

اوضاع بر وفق مراده!

هفته ی اول عید 4 تا کشیک دارم. 2 تا کشیک 48 ساعته و بعدش می تونم برم خونه! و البته شب عید بنده کشیکم. امروز آجیل خریدیم .دیروز میوه و روپوش های کثیفمان را تحویل دوست متاهلمون دادیم که بندازه تو ماشین لباس شویی و برامون بیاره فرداش! (مثلا داریم آماده میشیم)

مشهد سال های قبل رنگ و بوی عید رو خیلی واضح به خودش می گرفت. کلی مجسمه ی جدید و قشنگ پر از خلاقیت... امسال عادت ندارم چهره ی شهر بدون تغییر بمونه!!! :( شهردار تغییر کرده دیگه!

بنده همچنان در بخش اطفال به سر می برم. دیشب نیز کشیک بودم و....و در دام عشق گرفتار شدم!مریض های خوشگل و نازی رو ویزیت می کردیم که یکیشون دیگه من هلاک شدم از بس ذوق کردم از معاینه اش. یه آقای 4 ساله که گلوشون درد می کرد و کاملا پذیرفته بود معاینه اش کنیم. خودش شرح حال میداد با اون لحن خیلی کودکانه اش و من حتی الآنم که دارم ازش می گم از شدت هیجان و علاقه رو به سنکوپم!!!در آخر هم ازش اجازه گرفتم ببوسمش که آقا اجازه ندادن و ما ناکام ماندیم!!من فدای این آقا پسر میشم  حیف....

 

کلی مریض جهت شیمی درمانی بستری کردیم. وقتی توی بخش هماتولوژی داشتم شرح حال می گرفتم سعی می کردم باهاشون شوخی کنم و بخندونمشون و شرح حال بگیرم.یه دختر 9 ساله بود که به شوخی بهش میگفتم تو کچل شدی و انقدر هنوز خوشگلی؟!!!! مردم چقدر آخه باید خوشگل باشن...همونجور که قربون صدقه اش میرفتم ازش پرسیدم که توده رو برداشتن . ازش پرسیدم کی عمل کرده و آیا ترشح و ... زخمش نداره؟! نوبت به معاینه که رسید ملحفه رو که کنار زدم صورتشو نگاه میکردم...فقط یک پا...یک آن نزدیک بود اشکام بریزه...انقدر که جا خوردم.کمی چرت و پرت گفتم که متوجه غمگین شدنم نشه.میدونستم این نوع تومورها از اون مدل هایی هست که مجبور به آمپوته (قطع) عضو میشه ولی اونقدر که این دخترمون شاد بود حدس زدم شاید درگیریش کم بوده لزومی به قطع اندام نبوده.چیزی که بیشتر اذیتم بود اینکه ریه اش هم درگیر شده بود...آخر کف دستش مهرمو زدم و از اتاق بیرون اومدم . (امیدوارم امروز فرصت کنم برم بیرون و بتونم چند تا کادوی خوشگل بگیرم واسه بچه ها برای روز عیدشون )

اتاق های دیگه دست کمی ازین مریض ها نداشت.عود سرطان... متاستاز...

 

 

ساعت 2:20 بامداد پدر و مادر هراسان وارد اتاق معاینه شدند.دختر بچه ی 12 ساله ای هم بغل پدر بود و داد و فریاد که دخترم حالش خوب نیست.دخترک با چادر و تجهیزات روی تخت گداشت و اون هم داد و فریاد که وای! من دارم میمیرم. اول به حمله ی پانیک فکر کردم ولی شرح حالش بهش نمی خورد. معاینه نرمال!همه چی اوکی!پالس گذاشتیم اونم اوکی! باز هم براش اکسیژن گذاشتیم . دیگه آروم شد و بعدش که شرح حال گرفتم متوجه شدم تک فرزنده. از طرفی خونواده اش هم از مذهبی های خیلی مقید، یک بار فینت کرده و بعد که توجه والدین رو  دیده همون کارا رو تکرار میکرد و البته ترس از مزگ و اینکه مادر بهش گفته بود تو خدا رو فراموش کردی و خدا هم تو رو فراموش میکنه باعث شده دخترک چادر بپوشه و قول بده نمازاشو بخونه...همه ی این ها یک طرف پدر توی اون وضعیت به دخترکش می گفت چادرتو بیا بنداز رو سرت شاید الآن آقای دکتری اومد معاینه ات کنه...کلاس پنجمی هراسان و آژیته ! مطمئن شدیم که هیستریکه. اکسیژن رو که یک لحظه قطع کردم داد زد دوباره که نههههههه تو رو خدااااااا قطعش نکنید دادم میمیرم و اونقدر بد فیلم بازی می کرد که به سختی جلوی خنده ام رو می گرفتم.مخصوصا که پدر و مادر بیچاره رو به سکته بودند! فرستادیمش بره درمانگاه .(تک فرزندی این دردسر ها رو هم داره!!!)

 

مادربزرگی اشتباهی با متادون شیر خشک نوزاد 23 روزه رو آماده کرده بود و حالا داشت تقریبا خودشو می کشت از ناراحتی...مادربزرگ...پدربزرگ و جالبتر اینکه مادر نوزاد هر 3 قیافه ی خاصی داشتن و در آخر متوجه شدم مادر متادون مصرف می کرده و تمام ناراحتی و ترس مادر نوزاد این بود که شوهرش نفهمه.(!!)

 

لطفا هنگام تحویل سال برای کوچولو های بیمارمون دعا کنید...

 



موضوعات مرتبط: خاطرات ، درس زندگی ، اینترن
برچسب‌ها: اطفال , اینترن , سال نو

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 10:32 | نویسنده : Homa |
یکی توی بیمارستان آشنا درومد و از قضا احساس کرده بود من خودمو زیادی می گیرم در حالی که خب من کلا هیچ وقت نشده با پسری که نمی شناسم بشینم به صحبت کردن. ولی وقتی فهمیدم این آشنایی به زمان کودکیم برمیگرده و خیلی خوب هم منو خونوادمو می شناسه یه جورایی  خوشحال شدم که یه آشنا دیدم و تصورم هم این بود اون هم قصدش فقط همین بوده ولی وقتی بعد از کلی احوال پرسی ها از گذشته ام سوال پرسید که همیشه می خواستم نادیده گرفته بشه کمی دست پاچه شدم.هیچ وقت فکر نکردم از عمد این حرفو زده ولی دوستم معتقد بود از روی حسادت و برای اینکه منو زیر سوال ببره این حرفو پیش کشیده. اون روز گذشت و یه شب اعزام خوردیم برای سی تی و اتفاقا ایشونم توی همون آمبولانس بود و این بار شروع کرد به انتقاد کردن از پزشک و سوادشون و پولی که می گیرن.... من فقط لبخند می زدم و بحثی نمی کردم. ولی اونجا بود که مطمئن شدم چرا اون قضیه ی 5_6 سال پیش رو پیش کشیده بود. قضیه ای که واقعا جزو حریم شخصیم بود و احمقانه بود اونو وسط بیاره!!!! هیچ وقت آدما رو نشناختم!

دوستم اصرار کرد بجاش وایسم...دوست که...منظورم هم گروهیم....قبول کردن اینکه به جاش وایسم یعنی لطف کردن و سختی کشیدن که اون لحظه به نظرم اومد چرا باید به خودم سختی بدم واسه کسی که انقدر زرنگه که حاضر نیست به خودش سختی بده و همیشه سعی می کنه راحت اموراتشو بگذره .مگه خودم آدم نیستم؟ من که دارم روز درمیون کشیک میدم...امروزم کلی برنامه دارم...دفعه ی قبل که دلم برای کسی سوخته بودم و بجاش وایساده بودم حالم بد شد و هیچچچچ کس حاضر نشد بجام بیاد. معزمم رو جزم کردم و بهش گفتم نه! نمی تونم. ولی ازونجایی که عذاب وجدان داشتم خیلی الکی گفتم حالا میخوای فوقش باهات جا بجا می کنم. بعد پشیمون شدم و اس فرستادم که نه!کلا امروزو نمی تونم بیام. همه ی اینا کمتر از نیم ساعت گذشت...جوابم می دونی چی بود؟ گفت  اوکی مرسی/ولی بعد یه اس اشتباهی فرستاد : دختره ی لعنتی زد زیرش! بعد زنگ زد و عذرخواهی که من منظورم دختری بود که کشیکو ازم خریده و ... منم توی ذهنم می دونستم این اس رو اشتباهی واسم فرستاده  و دقیقا من همون دختر لعنتی هستم! (هرچن که من قبول نکرده بودم که حتی بزنم زیرش)ولی به جای ناراحتی خوشحال بودم که خودمو به خاطرش به زحمت ننداختم.

امروز از کشیک اطفال میومدم . اولین بار بود با دیدن پارک ملت از پشت شیشه ی اتوبوس تاکی کارد شدم و دلم خواست روی نیمکتی داخل پارک بشینم.

5 دقیقه نشستم و به مردمی که ورزش می کردن نگاه کردم و همین...

دیگه از اطفال خوشم نمیاد...خیلی استرس دارم هر وقت کشیک وایمیستم....هر شب با ناراحتی سرمو رو بالش میذارم که نکنه کم کاری کردم...نکنه اشتباهی کرده باشم و چند قطره اشک و بعدش از خستگی به خواب میرم...

(غلط املایی زیاد دارم!!!به صورت درک مطلب خودتون تصحیحش کنید!حالشو ندارم درست کنم می بخشید )



موضوعات مرتبط: خاطرات ، درس زندگی ، اینترن
برچسب‌ها: اطفال , اینترن , شناخت

تاريخ : جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ | 18:5 | نویسنده : Homa |
خب من برگشتم.ازونجایی که خیلی بی طاقتی میکنید تصمیم گرفتم زودتر برگردم (!)

 

 

1) عفونی خیلی بخش سبکی بود ولی با این وجود من از همه بیشتر کشیک دادم چون دو سه نفر مشکل داشتند و التماس و خواهش که بجاشون وایسم. البته این وایسادن مجانی نبود و به جاش پول میدن. تصمیم گرفتم دیگه توی رودربایسی قبول نکنم. خسته شدم!!!!!

2) خوابگاه که میام فقط میخوابم. از بس انرژی میذارم توی بخش! یکی از دوستانی که به تازگی باهام آشنا شده بهم میگه تو یکی از معدود افرادی هستی که من بهش میگم ازش خوشم میاد.همیشه میخندی و پرانرژی هستی.برام عجیب بود حرفش!ترسیدم نکنه مانیک شدم!!!

3)دوتا استاژر داریم. سعی میکنم بهشون یه چیزایی یاد بدم!با اعتماد به نفس میپرسم سوالی ندارین؟!!!!

4) کشیکاش گاهی اصلا ویزیت نمیخوردیم !!!!!!

5) یه استاد خیلی استخوان ترکونده داریم وقتی نگاهش میکنم سراسر احترام میشم براش.هیشکی رو حرفش حرف نمیزنه و ایشون واقعا استادن! یه استاد خانم داریم انگار هم سن خودمه و شاید هم جوان تر....باهامون دست میده و من غرق لذت میشم :) 

 پنجشنبه امتحان داریم و این بخش هم تموم میشه.دلم نمیخواست تموم شه! نمیخوامممممم

 



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: بخش عفونی , کشیک سبک

تاريخ : دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 16:59 | نویسنده : Homa |
سلام دوستان!

با اینکه خیلی خوب تونستم همیشه خوشحال باشم ولی هنوزم وقتی از چیزی ناراحت میشم خیلی زیاد تحت تاثیر قرار میگیرم.

میخوام فعلا سکوت کنم

دلم میخواد بگم میخوام دیگه نیام ولی آینده رو نمیدونم....

پس میگم فعلا خداحافظ



تاريخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | 22:32 | نویسنده : Homa |
سلام

اینم کد آهنگ  : (اگه دلی شکسته داری...) از مهدی عسگری

 

 

 

http://pichak.net/musics.php?type=2&files=http://sound-code.majiddownload.com/12478/1461682869.mp3&start=1&random=1&replay=1&vol=100"> style="display:none">

http://cmwd.blogfa.com/" target="_blank">Cod Music Web Divoone



برچسب‌ها: متفرقه برای یک دوست

تاريخ : یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ | 22:29 | نویسنده : Homa |
دو هفته بخش ارتوپدی بودم که بخش استراحت محسوب میشه.لذا در این ایام کشیک زنان رفتم و هر بار سر زایمان به زور جلوی اشک ریختن خودم رو گرفتم. فکر کنم وقتی خودم بچه دار بشم بیشتر از بچه گریه کنم! واقعا لحظه ی متولد شدن بچه و احساسات بین مادر و فرزند و شروع اولین عشق بی دریغ  مبهوت کننده است.

چشم های جستجوگر مادر وقتی نوزاد رو از روی شکمش برمیدارن و لباس تنش می کنن...مادری که سالها نازایی کشید و حالا بچه ی سندرم داونی دارد و گریه های که فضای بخش رو پر کرده...مادری که با هر ناله ی بچه اون هم صداش درمیاد و گاهی قاطی میکنم کدوم صدای بچه هست. چقدر مادر شدن  و دیدن این تحول برام  فوق العاده بود.نمی تونم توصیفش کنم...



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: کشیک , مادر , عشق

تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 12:15 | نویسنده : Homa |
اينم آخرين كشيك اورژانس مسمومينم! :

( -_- )يه بچه كوچولوي 1.5 ساله با خوردن شيشه دچار توهم شده و مدام داره توي راهروي اورژانس گريه مي كنه! 15 ساعت با ترس و توهم دست و پنجه نرم ميكنه! آيا آدرس سازمان حمايت از كودكان رو دارين؟يعني مادر و پدر اين قدرررررر....! (اورژانس اطفاله ولي صداش تا اينجا مياد)

(x_x) دختره 13 ساله با مصرف قرص (خودكشي )  بخاطر مشاجره با همسر!  دختر 17 ساله خوردن تيرك بخاطر مشاجره با همسر  اولا آيا اين ها وقت ازدواجشونه آخه؟  ثانيا اول يكي بهشون مهارت حل مساله رو ياد بده . يعني چي تا بهشون ميگن بالا چشمشون ابرو مي باشد ميرن تو فاز خودكشي! خب خواهر من زرنگ باش! الان تا آخر عمرت زمين گير بشي كي بهت محل ميده؟ بجاي "خودكشي" ديگركشي (!) رو ياد بگير  ( يني اوشان كشته مرده ات باشه و لزومي نباشه با خودكشي جلب توجه كني) . 

3>  پسره 17 ساله! عاشق! با كاهش هوشياري هيستريك! اشكاش ميريخت ولي پلك نميزد! كدوم دختر قصي القلبي دل پسركمون رو شكسته! 

(+_+) مسافر با مسموميت با يك آب ميوه و دزدي ازش! وقتي ميگيم طفلك! يكي از بچه هاي EMS ميگه اينا كه پولدارن! چيزيشون نميشه!!!! (چقدر ظالمن اونايي كه به مسافر و افراد غريب رحم نميكنن اونم توي شهري كه ميدونن اين مسافرها مهمون يك شخص  ويژه ان)   

(×_×)نميگم بهتون ولي روش سوا كردن خاستگار معتاد از غير معتاد! رو بلدم (حتي درصورت خوردن استامينوفن كديين هم جواب ميده)

حرفايي كه دلم ميخواست به بقيه بزنم :

 



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، درس زندگی ، اینترن
برچسب‌ها: مسمومين , آخرين كشيك , نكاتي كه بايد بدونيم
ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ | 7:41 | نویسنده : Homa |
+ مي خوام شرح حال بگيرم و طبق معمول از خانمه مي پرسم نسبتتون با خانمي كه بستري شده چيه؟ ميگه ايشون دوست شوهرمه! من درجريان نيستم چي خورده!!! از شوهره ميپرسم ميگه دوستمه! ميپرسم ناراحتي چيزي داشته؟ ميگه آره طبق معمول شوهرش رفته رو اعصابش! اينم شيشه كشيده 

+ يه دختره خودكشي كرده ولي مدام يه لبخند گوشه ي لبشه و داداشش ميخواد همه مون را كتك بزنه چون استاد روانشناس دختره بهش پيشنهاد داده قرص ضد افسردگي بخوره ايشونم يه هو دو بسته مي خورن!از ما كه گذشت خدا به داد استاد برسه. 

+به اين نتيجه رسيدم كه اكثر دخترايي كه خوشگلن تمايل به خودكشي دارن! دام سر راه ايشان بيشتر و بالطبع صدمات روحي ناشي از بازي خوردن و جدايي و عشق و عاشقي و ... بيشتره! خدايا شكرت ما رو زشت آفريدي(حالا دخترا لطفا نرين خودكشي كنين تا ثابت كنين خوشگلين.گفتم اكثر دخترا نه همه!!!!!!) 

+امروز روز جمعه است و عصر جمعه نزديك است! خدا به دادمان برسد! مردم هم كه متنفر از غروب جمعه!!!! به زودي سيل افرادي كه از زندگي سير شدن به اين اورژانس سرازير خواهد شد!



تاريخ : جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ | 14:21 | نویسنده : Homa |