کشیکامونو هنوز نماینده ی محترم نچیده بود و وقتی من پرسیده بودم فردا نوبت منه گفت نه! ولی صبح فردا بهم گفت امروز باید وایسی. چاره ای نیست.

مسواک و خکیر دندون گرفتم و شروع شد!

از مریضی که PBS براش می کشیدم عصبانی شدم. برای 4 قطره خونی که اط انگشتش گرفته بودم مدام غر می زد! انگار قراره خونشو به من اهدا کنه! روند درمانی خودته! 

ABG 

 اینترن آقا بخش جنرال نمی خواست سوند یک خانم رو بذاره. چند بار طفلک اومد پیش من و ازم خواست.آسیستان بخش بهم اجازه نداد برم. مریض زیاد داشتیم. سر شرح حال مریض خانم آسیستان چی چی (؟) بهم زنگ زد و گفت پاشو بیا سوند مریضو بذار! تا گفتم اینجا مریض زیاده و اج..ا...ز..ه 

_ خانم دکتر مجبورم نکنید به سال بالاییم اطلاع بدم!!!

منو می گی کارد می زدی خون در نمیومد! اینجا چنتا رییس داره! منو تهدید می کنه! رفتم جنرال با توپ پر! اول یه گرد و خاکی با آقای اینترن کردم که مگه من گفتم نمیام؟ خب اجازه نمیدن بهم! اینترن از همه جا بی خبر سعی می کرد آرومم کنه که رزیدنت خانم چی چی اومد با تحکم گفت برو سوند بذار! (قبلا یکی ذیگه سوند گذاشته بود) . انقدر عصبانی بودم که می خواست گریم بگیره! ( ساختمون بخش جدا از جنراله و من 6 تا مریض جدید داشتم)

ساعت 12 مریضا رو یه راندی کرذیم

تا ساعت 2_3 شب یه خلاصه از مریضا نوشتم واسه مرنینگ 

یه مریض vomiting صفراوی می کرد و باید ویزیتش می کردم. 

تاندون کف پای چپم کشیده شده بود و انگشت پای راستم هم تاول زده بود و کلا هر دو پام با درد روی زمین می کشیدم.

بالاخره ساعت 3:30  خوابیدم که ساعت 4 _5 برای یه مریض تب و لرز بیدارم کردند. انقدر گیج یک طبقه رو بالا رفتم که اصلا نمی دونستم کجا میرم.

ساعت 5:30 خوابیدم که اینترن اورژانس اومد و تا ساعت 7 با سرو صداهاش تو خواب و بیداری بودم. 

فقط مسواک زدم و چای نخورده بدو بدو رفتم مرنینگ .باید مریضامو تایپ می کردم.آزمایشاتشونو ننوشته بودم.(تازه اومده بود) کل 5 بخشو می دویدم تا آزمایشاتشونو از سیستم در بیارم.

برگشتم .اول آزمایش دوستان دیگر رو نوشتم. بعد خودمو که شروع شد و نصفه موند.

2 تا اورژانس خونده شد تا نوبت به من رسید. شرح حالمو کامل خوندم. تقریبا موفقیتم عالی بود. آزمایشاتو آوردم تا بخونند.

Bs!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

BS مریض که اورژانس خواسته بودیم هنوز نیومده بود و من الان متوجه شده بودم. با گلوکومتر نشد چک کنم. می دونستم قنداش الان کنترله. نتونستم سوتی ندم. و یه دفه ورق برگشت.

بخاطر آزمایشاتش هممونو دعوا کردند. و ارزیابی اون شب پر از تنش شد بــــــــــــــــد! 

مریض کریتیکال نبود و خیلی هم خوب بود ولی اینکه یادم بره قندشو توی پروندش بنویسم همه چیز رو عوض کرد.

یه دفه احساس کردم هر چی زحمت کشیدم دیشب دو برابر شده. احساس کردم خستگیم چند برابر توی تنم موند.

دوباره دلم خواست هیچ وقت پامو تو پزشکی نذارم. احساس کردم من به درد پزشکی نمی خورم.  اتاق اینترن که رسیدم بالاخره بغضم ترکید و گریه کردم . نه بخاطر بد بودن مرنینگم...احساس می کردم فشار زیادی روم بود. دلم ضعف می کرد و حالت تهوع داشتم ولی بازم اون همه این طرف و اون طرف با جون و دل میرفتم ولی حالا اصلا انگیزه نداشتم.

بالاخره ساعت 11 یه چایی و نصف کیک خوردم و شلوارمو که اول هفته فیت بود بالا کشیدم ...و با قدم های کوتاه خودمو رسوندم درمانگاه.

حالم بهتر شده بود.

 

 



موضوعات مرتبط: اینترن
برچسب‌ها: سوند , مرنینگ , چک Bs فراموش نشه

تاريخ : چهارشنبه دوم مهر 1393 | 19:8 | نویسنده : Homa |
سلام

اول جواب رضا . م :

1)ممنون از لطفت. چرا پیام رو خصوصی میفرستید .منم مجبور می شم این جا جواب بدم .چون فکر نکنم وبلاگتون رو نگاهی بندازی :دی

2)برو دکتر :دی

3)ولی جدی اگه درد پیشرفت می کنه و انقدر شدیده باید یک CT و MRI  بشه. 

 

من الان پست کشیکم. پست کشیک به کسی می گن که شب قبلش کشیک باشه. 

از دیروز صبح که وارد بیمارستان شدیم ساعت 12 ظهر امروز تونستم نفسی بکشم و با تن خسته ظهر بخوابم.

اصلا فکر نمی کردم با ی کشیک سیر بشم از پزشکی و کشیک رفتن . (در کل این 30 ساعت دو تا 30 دقیقه خوابیدم). گفتنش راحته ولی واقعا اشکم درومد.تا ساعت 11 شب مریض هارو ویزیت می کردم ولی همه ی اینها یک طرف راندی که از 11 تا 3 صبح توسط یکی از اساتید برای شخص بنده انجام شدطرف دیگر .سایر هم کشیکی هام در حال بررسی مریض های تحت نظارت و بستری بودند. درواقع بنده یک قربانی بودم.

بماند که بیش از 40 مریض به اورژانس داخلی مراجعه کردند اما این استاد گرام همه ی مریض های "طب "، "جراحی" ، "قلب" و داخلی رو ویزیت کردند. چشمام قرمز بود و وقتی هم سوالی ازم می پرسیدند فقط سعی می کردم  حرفهایم خیلی چرت نباشد.

تشنه بودم . حتی فرصت نمی کردم آب بخورم. شاید اگه منم مثل دوستام داشتم این 3_4 ساعت مریض ها رو انقدر خسته نمی شدم.

تمام که شد رزیدنت ها قیافه ی داغونمو می دیدند و کلی دلشون شاد شد! بهم آف دادن و من تونستم نیم ساعت بیهوش شم. بعد هم کشیکیم زنگ زد که بدو بیا که باز داره مریض پشت سر هم میاد و یه مریض کد سی پی آر خورده...

از مشاوره نوشتن و شرح حال و ... که بگذریم. کمی هم کار عملی انجام دادم .

: سوند گذاشتم و شستشوی مثانه رو یاد گرفتم

: PBS  کشیدم و خواستم رنگ آمیزی رو یاد بگیرم که اون راند طولانی منو از کار انداخت.

فرصت نمی کردم حتی برای ناراحت شدن برای مریض هام...حتی نمی تونستم جواب تلفن های خانواده رو بدم

ظهر وقتی دیگه تموم شده بود به مریض هام فکر می کردم.

به مریضی که براش سوند گذاشتم و شستشو دادیمش تا صبح دووم نیاورد و فوت کرد...

برای همه ی مریض ها دعا کنید.

 

پ.ن :

1

روتیشن اولمون غددهست خدا رو شکر. و چند تا جوجه استاژر (تازه به جرگه ی استاژرها وارد شدند) در این روتیشن هستند. خیلی فعالن و درمانگاه که باهاشون بودیم مدام در حال شرح حال گرفتن بودن. از پسر ها همچین انتظاری نداشتم .

2

حالا که سختی های کشیک اول گذشته احساس می کنم بازم پزشکی رو دوست دارم (اگه دیشب از من می پرسیدید می گفتم غلط کردم!!!!). بدترین و سنگین ترین کشیک ها متعلق به داخلی هست.

3

مهرمو امروز تحویل گرفتمممممممم 

 



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: کشیک سنگین

تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 19:37 | نویسنده : Homa |
سلام!

اینجانب الآن یک عدد اینترن داخلی می باشم.

آماده برای له شدن زیر بار این بخش سنگین . من از تحقیر شدن و دعوای گارد بالا می ترسم وگرنه اشکال نداره مثل ... ازمون کار می کشن 

استرس دارممممم



موضوعات مرتبط: اینترن
برچسب‌ها: اولین بخش , استرس

تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 12:34 | نویسنده : Homa |
توی سرم پر از صدا بود. حرفایی که تند و تند زده می شد. تو حرف هم می پریدند. ذلم می خواست ساکتشون کنم. هزار فکر...باید نظم می دادم. شروع کردم به فکر کردن

به روز اول دانشگاه...یا نه قبل تر از اون به روزهایی که منتظر بهمن ماه بودم برای شروع دانشجو شدن...فکر می کردم مهم ترین اتفاق زندگیم هست و انقدر روزها به نظرم کش آمده بودم که رسیدن به ماه بهمن برایم غیر ممکن شده بود.

ترم هایی که یاد گرفتم کتاب های گنده رو بخونم. حجم مطالب 100 برابر مدرسه رو باید یاد می گرفتم. اتفاقاتی که توی زندگی شخصیم افتاد و فرود هایش (فراز نداشت).

تنهاییم

و...امتحان ویروس و منفجر شدن هقهق هایم 

اخم هام در هم میره ولی بعد یاد دوستام میفتم و بخصوص دوستی خاص که یک دفعه شد غمخوار من و من هم شدم گوش برای درد دل هاش،و این دوستی 4 سال با همون خلوص ادامه پیدا کرد .  

...امتحان علوم پایه...

یادش بخیر...هربار اسم آزمون علوم پایه می شد تنمان می لرزید ...همیشه پنجشنبه (نیمه ی اسفند یا شهریور) این امتحان برگزار میشه و همیشه همین موقع ها بچه ها رو داخل سرویس حرم بعد از امتحان میدیدیم و یه آه می کشیدیم که خوشبحالشون...راحت شدند )

بالاخره امتحان علوم پایه ام رو هم دادم...خوب یادمه بیوشیمی رو نتونستم بخونم و فقط سالهای اخیرشو خونده بودم...حسنا کارت امتحانش صادر نشده بود و استرسش صد چندان شده بود.

فیزیوپات...انگار حالا فرصت  داشتم بیشتر در تنهاییم غرق بشم و شب ها خوابم نمی برد...از دنیای واقعی فرار می کردم .روزها با چشمای قرمز سر کلاس چرت می زدم .بدترین مرحله ی تحصیلیم  هم گذشت.

استاژری و داخلی و گروه 4 نفره ی  " من ،مونا جووون ...حسنای عزیز و نجمه ی مهربون" گروه کاملی بودیم.به هر کدومشون فکر می کنم مثل هم فکر می کردیم. برای راحتی هم تلاش می کردیم. 

استاژری 2 ...فاصله افتاد بینمون...نفهمیدم از کی ولی دیگه اونقدر باهم راحت نبودیم. دیگه به هم متکی نبودیم ولی هنوزم با هم دوست بودیم و موندیم. 

شیرین ترین خاطراتم متعلق به دوره ی استاژری هست و دوستای خوب همگروهیم...که هر چی میگذره بیشتر قدرشونو می دونم.

مونا

نجمه

حسنا

و باقی اعضای گروه 8 نفره یمان...واقعا همشونو دوست دارم. من و مونا تنها شهرستانی های  راه دور این گروه بودیم.

خیلی از دوستام از دوستانی که بومی همین شهر بودند ناراضی بودند ولی من دوستامو دوست داشتم.اهل حاشیه نبودند. 

امتحان پره اینترنی

آسکی ها

راستی لحظه ای بود که استرس نداشته باشیم؟!

 

...فردا...

فردا انتخاب بخشه و  ممکنه با هم نباشیم دیگه...

دلم می خواد باهاشون باشم.

دوباره پرش می کنه افکارم این بار به آینده... به 18 ماه دیگه ...زمانی که فارغ التحصیل بشیم...

حالا دیگه صحبت های درون مغزم کمتر شده...



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، استاژر ، اینترن
برچسب‌ها: اینترن شدن , انتخاب بخش , دوست

تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 21:6 | نویسنده : Homa |
باورتون میشه؟

هر شب دارم خواب می بینم روز اول بخشه و می خوایم کشیک ها رو تقسیم کنیم و ...

اتفاقات غیر منتظره کابوس ها مثل قطع و وصل شدن گوشیم و هنگیدنش و نرسیدن  پیامک های مونا که می خواد بهم بگه کشیکا رو چطور چیده...دیر کردن و ...

یه دفه از حواب می پرم ...

انقدر "آموزش" بی برنامه است که اعلام نمی کنه کی انتخاب بخشه و برای همین بچه ها همیشه استرس دارند . (گواه استرس های منم همین کابوس هاست). به قول دوستم به خودشون می گن حیفه استرس از دل بچه های پزشکی بره :)

 



موضوعات مرتبط: خاطرات ، خودمونی ، پزشکی
برچسب‌ها: انتخاب بخش

تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 8:16 | نویسنده : Homa |
ماری آن جا بود. آیا می توانستم با کسی که برایم همه کار کرده بود ، صادق نباشم؟ کم کم احساس ناآسودگی کردم، اما گفتن همه چیز ، غیر ممکن بود، مگر اینکه...مگر اینکه راهی غیر مستقیم برای بیان احساسم می یافتم .

 

" ماری فرض کنیم دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا آتش کوچکی را خاموش کنند . آخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و می روند کنار رودخانه، صورت یکیشان کثیف و خاکستر آلود است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز. سوال : کدامشان صورتش را می شوید؟ "

"سوال احمقانه ایست : معلوم است آن که صورتش کثیف است "

"غلط است : آن که صورتش کثیف است ، به آن یکی نگاه می کند و فکر می کند صورت خودش هم همانطور است. اما آن که صورتش تمیز است ، می بیند سر تاپای رفیقش غبارگرفته است و به خودش می گوید :حتما من هم کثیفم، باید خودم را تمیز کنم ."

"منظورت چیست؟"

"می خواهم بگویم موقعی که در بیمارستان بودم ، پی بردم که تا حالا در زن هایی که عاشقشان می شده ام ، دنبال خودم می گشته ام .به صورت تمیز و زیبایشان نگاه می کرده ام و خودم را در آن منعکس می دیدم. اما انها مرا می دیدند ، خاکسترهای روی صورتم را می دیدند ، هرچه هم که باهوش بودند، هرچه هم که از خودشان اطمینان داشتند، آخرش در من خودشان را منعکس می دیدند و فکر می کردند بدتر از آنند که هستند. لطفا نگذار این اتفاق برای تو بیفتد "

پائولو  کوئلیو, کتاب زهیر

------------------

این کتاب رو شاید دو سال پیش شروع کردم به خوندن...بعد از خوندن 50 صفحه و زنی که شاید قهرمان نویسنده رو  بخاطر خیانت ترک کرده بود باعث شد دلم نخواد بیشتر از این مقدارو بخونم.

چند وقت پیش دوباره شروع کردم به خوندن...این بار خیانتش برام اونقدر ثقیل نبود...پیش می رفتم و بیشتر غرق می شدم در مباحث شناسایی عشق...هنوزم تمومش نکردم. آهسته مزه مزه اش می کنم. برعکس شخصیت هیجانیم که دوست دارم سریع تکلیف همه چیز رو مشخص کنم این کتاب رو برای سرانجامش نمی خونم.

نمی دونم...انگار من هم مثل قهرمان داستان دارم پیچ و تاب می خورم ...

اونایی که عاشق شده باشند شاید بهتر از خوندن این کتاب لذت ببرند .

 

 

درگوشی : دلم می خواهد قهرمان داستان  "استر" "زنی که ترکش کرده بود" رو فراموش کنه و با ماری باشه...دلم داره واسه ماری می سوزه. حالا تهش بهتون می گم چی میشه 

 



موضوعات مرتبط: خودمونی ، یک حرف_یک کتاب

تاريخ : شنبه بیست و دوم شهریور 1393 | 10:52 | نویسنده : Homa |
3 تا امتحان!

225 سوال تستی

و 20 ایستگاه عملی (آسکی)

و بالاخره اینترن شدیم. به زودی باید انتخاب بخش کنیم و شروع مرحله ی جدید.

:)

ایستگاه ها :

1) شرح حال نوریت اپتیک

2) مهارت ارتباطی

3) شرح خال افسردگی

4) سوندگذاری

5) سمع ریه و استریدور

6) کودک 9 ساله با درد زانو

7) معاینه دو دستی رحم و ضمائم

8) شرح حال تب و سرفه

9) توصیف ضایعه ی پوستی

10 ) استراحت :))

روز دوم :

1) managment  یک بیمار در اورژانس با شکایت شکستگی ناحیه مچ پا

2) استراحت :)) 

3) واکسیناسیون

4) manage  خانم باردار با حالت تهوع و استفراغ

5)فشارخون 

6)تفسیر CXR

7) معاینه ی عصبی بیمار با شکایت سردرد

8) معاینه ی قلب و عروق

9) شرح حال درد اپی گاستر

10)معاینه ی اس ک روتوم 

11) معاینه ی کف دهان 

 



موضوعات مرتبط: پزشکی
برچسب‌ها: اینترن می شوم

تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 12:24 | نویسنده : Homa |
درست تموم نشده؟

نه!

انگار دارم میرسیم به سراشیبی بالاخره! (البته چقدر که این مسیر سنگلاخه )

استاژری هم دیگه به پایان رسید.

این شما و این هم غول مرحله ی آخر    :

.

.

.

اینترنی 



موضوعات مرتبط: پزشکی ، استاژر
برچسب‌ها: پزشکی

تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | 22:6 | نویسنده : Homa |
نه واقعا می خوام بدونم آیا من و دوستانم موش های آزمایشگاهی هستیم؟!

علوم پایه تغییر کرد!

حالام آزمون پره! بومی کردن یعنی چی؟ 

خوب است؟ بد است؟

بعد از آزمون خبرش را بگیرید زنده ام یا نه!

 

پ . ن :

1) شاید خیلی از دوستان سریال " گریز آناتومی " رو دیدند! خب ما یکم دیدیم آن موقع زیادی چشم و دلمان پاک بود و از روابط آزاد آنها حیرت کردیم و دیگر نگاه نکردیم. در حال حاضر شبکه ی تهران سریال "بیمارستان چونا" را ساعت 23 پخش می کند. حتما تفاوت فاحشی با گریز آناتومی دارد ولی جو  شرقی و حریم هایی که حفظ می کنند  کمی شبیه خودمان است. جراهان مغز و اعصاب! رشته ی شیرین ولی طولانی 7 ساله! ،موضوعی است که به آن پرداخته شده. اگر از دیدن مغز انسان لذت می برید بد نیست نگاهی بیندازید. البته انتظار فیلم مستند علمی را نداشته باشید.

2) نظرتان درباره ی تغییر نوشتاری من و دوری از گفتاری نوشتن چیست؟ البته سخت است ترک عادت(ثقیل می نماییم!!)



موضوعات مرتبط: خاطرات ، خودمونی ، پزشکی
برچسب‌ها: آزمون پره اینترنی , سریال های پزشکی

تاريخ : سه شنبه چهارم شهریور 1393 | 14:43 | نویسنده : Homa |



موضوعات مرتبط: پزشکی
برچسب‌ها: روز پزشک

تاريخ : شنبه یکم شهریور 1393 | 0:6 | نویسنده : Homa |