اينم آخرين كشيك اورژانس مسمومينم! :

( -_- )يه بچه كوچولوي 1.5 ساله با خوردن شيشه دچار توهم شده و مدام داره توي راهروي اورژانس گريه مي كنه! 15 ساعت با ترس و توهم دست و پنجه نرم ميكنه! آيا آدرس سازمان حمايت از كودكان رو دارين؟يعني مادر و پدر اين قدرررررر....! (اورژانس اطفاله ولي صداش تا اينجا مياد)

(x_x) دختره 13 ساله با مصرف قرص (خودكشي )  بخاطر مشاجره با همسر!  دختر 17 ساله خوردن تيرك بخاطر مشاجره با همسر  اولا آيا اين ها وقت ازدواجشونه آخه؟  ثانيا اول يكي بهشون مهارت حل مساله رو ياد بده . يعني چي تا بهشون ميگن بالا چشمشون ابرو مي باشد ميرن تو فاز خودكشي! خب خواهر من زرنگ باش! الان تا آخر عمرت زمين گير بشي كي بهت محل ميده؟ بجاي "خودكشي" ديگركشي (!) رو ياد بگير  ( يني اوشان كشته مرده ات باشه و لزومي نباشه با خودكشي جلب توجه كني) . 

3>  پسره 17 ساله! عاشق! با كاهش هوشياري هيستريك! اشكاش ميريخت ولي پلك نميزد! كدوم دختر قصي القلبي دل پسركمون رو شكسته! 

(+_+) مسافر با مسموميت با يك آب ميوه و دزدي ازش! وقتي ميگيم طفلك! يكي از بچه هاي EMS ميگه اينا كه پولدارن! چيزيشون نميشه!!!! (چقدر ظالمن اونايي كه به مسافر و افراد غريب رحم نميكنن اونم توي شهري كه ميدونن اين مسافرها مهمون يك شخص  ويژه ان)   

(×_×)نميگم بهتون ولي روش سوا كردن خاستگار معتاد از غير معتاد! رو بلدم (حتي درصورت خوردن استامينوفن كديين هم جواب ميده)

حرفايي كه دلم ميخواست به بقيه بزنم :

 



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، درس زندگی ، اینترن
برچسب‌ها: مسمومين , آخرين كشيك , نكاتي كه بايد بدونيم
ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه بیست و نهم دی 1393 | 7:41 | نویسنده : Homa |
+ مي خوام شرح حال بگيرم و طبق معمول از خانمه مي پرسم نسبتتون با خانمي كه بستري شده چيه؟ ميگه ايشون دوست شوهرمه! من درجريان نيستم چي خورده!!! از شوهره ميپرسم ميگه دوستمه! ميپرسم ناراحتي چيزي داشته؟ ميگه آره طبق معمول شوهرش رفته رو اعصابش! اينم شيشه كشيده 

+ يه دختره خودكشي كرده ولي مدام يه لبخند گوشه ي لبشه و داداشش ميخواد همه مون را كتك بزنه چون استاد روانشناس دختره بهش پيشنهاد داده قرص ضد افسردگي بخوره ايشونم يه هو دو بسته مي خورن!از ما كه گذشت خدا به داد استاد برسه. 

+به اين نتيجه رسيدم كه اكثر دخترايي كه خوشگلن تمايل به خودكشي دارن! دام سر راه ايشان بيشتر و بالطبع صدمات روحي ناشي از بازي خوردن و جدايي و عشق و عاشقي و ... بيشتره! خدايا شكرت ما رو زشت آفريدي(حالا دخترا لطفا نرين خودكشي كنين تا ثابت كنين خوشگلين.گفتم اكثر دخترا نه همه!!!!!!) 

+امروز روز جمعه است و عصر جمعه نزديك است! خدا به دادمان برسد! مردم هم كه متنفر از غروب جمعه!!!! به زودي سيل افرادي كه از زندگي سير شدن به اين اورژانس سرازير خواهد شد!



تاريخ : جمعه بیست و ششم دی 1393 | 14:21 | نویسنده : Homa |
هر چی می گذره بیشتر از بخش اینترنی خوشم میاد! بخصوص که نمی خوام تا بعد از طرح آزمون تخصص بدم!

امروز مریض اعزامی تشنج کرد!اونم رو تخت سی تی!  :| اولین مریض اعزامی که براش اتفاق بد افتاد!

حالش خوبه الآن.

الآن بخش مسمومینم.

تشخیص های مسمومین :

1 لوسه

2 تنبله

3 دلش شکسته

4 دنبال هیجانه!

 

همین و بس!



موضوعات مرتبط: پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: مسمومیت , اینترن

تاريخ : سه شنبه بیست و سوم دی 1393 | 21:29 | نویسنده : Homa |
من الان از اتاق معاينه ي اعصاب با شما صحبت مي كنم !

امروز تا اين لحظه 17 مراجع كننده و تحت نظر داشتيم كه دو نفرشون بستري شدند.. اين كشيك از سبك ترين كشيك هاي اعصاب هست. ركورد شكسته شده. البته هوا بس ناجوانمردانه و شايد هم جوانمردانه سرد است.

تعداد مريض ها كمه ولي مريض ها واقعا پيچيده اند!جالب اينجاست كه ديگه مريضي با سردرد نمياد.همه ظاهرا خودشون يه مسكن مي خورن! اينهايي كه اومدند واقعا مريضن!

يكي از مريض هام يه خانم 75 ساله است اولش بهش غبطه مي خورم. همراهيش اون رو خانم صدا مي كنه و لحظه به لحظه مواظبشه. با خودم مي گم چه زوج خوشبختي وقتي كه هم كه ديگه گفت مواظب مهرانگيز خانم باشيد ايشون همه كس و زندگي منه پر از قلب شدم×××

ولي...دقيقا وقتي متوجه شدم خواهر و برادري هستن كه كسي رو توي اين دنيا ندارن...همه ي اون قلب هايي كه روانه يشان كرده بودم تركيد...چقدر تنها...

 



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: اعصاب , تنها

تاريخ : شنبه بیستم دی 1393 | 1:4 | نویسنده : Homa |
این آهنگ مهتاب مهدی عسگری رو اتفاقی با یه کلیپ دیدم.  لبخند به لبم اومد.

گذاشتم یه مدت واسه وبلاگم یه کم روحیه تون عوض شه!

هروقت خسته شدین و رفت رو اعصابتون بگین عوضش کنم 



موضوعات مرتبط: خودمونی
برچسب‌ها: آهنگ مثبت

تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی 1393 | 20:10 | نویسنده : Homa |
توی هر کشیک متوسط 40 ویزیت می خوریم! خیلی شلوغه ولی نسبت به داخلی احساس بهتری دارم!

دیشب کشیک دومم بود و وحشتناک شلوغ بود.چندین مریض هیستریک مراجغه کرده بودند. یکی از اونها شروع به پرخاش و تهدید کرد. همراهی از ایشان بدتر فحش میداد! در نهایت دست به تشنج ساختگی زد! تصور کنید!!!!پیش قاضی و ...!!!!!! خب مضحک بود!خنده ام گرفته بود!

یک مورد بیمار عجیب! وجه مذهبی و شاید زیادی مذهبی...با شکایت سردرد اومده بود ولی شرح حال دقیقی از سردرد نداشت.حین معاینه وقتی ازش خواسته شد دستش رو بلند کنه و گفت نمی تونه تازه انگار یادش اومده باشه که پاهاشم تکون نمی خوره!همراهیاشم همه با محاسن و لباس شخصی .یک نفرشون باشلوار ارتشی اومده بود.پرستار به شوخی پچ پچ کرد :داعش! ناخواسته یاد داستان های عجیب و ترسناکشون افتادم. گروهی که راحت می کشه. مرگ خودم رو توی اتاق معاینه تصور کردم.اونم با بی رحمی! رفتارمون خونسردانه بود ولی ناخودآگاه به جیب های همراهی (چند پسر جوان) انداختم و اندازه ی اسلحه ی قابل حملشون رو ارزیابی می کردم. همه ی این تصورها بدون کنترل اتفاق میفتاد. وقتی تونستم کنترلش کنم و سعی کنم مثبت نگاه کنم به نظرم چند تا پسر جوان بی گناه  میومدن. ولی دویاره فکرم مشغول شد .در یک جامعه ی اسلامی که وجه اسلامی و محاسن جا افتاده هست به طور ناخدآگاه ترس و دلهره بین هممه در حد چند ثانیه ایجاد شد.از جوامع غربی انتظار بیشتری دارین؟

واقعا یه عده کوچک شدن مشت نشانه ی خروار است و ضربه ی شدیدی به اسلام زندند. ...دشمن ترین دشمن ما نه آمریکا و نه غرب که همون افراد متعصب و کورن .

 

بی ربط نوشت :

*وقتی یک بار هیجانی رو با بیشترین شدت برای کسی تعریف کنید زودتر از خاطره محو میشه مگر عشق که جای پاشو سفت تر می کنه! برای همین هیچ وقت حتی به خودم اعتراف نکردم کسی رو دوست دارم. آدم ترسویی مانده ام!

*کتاب مزرعه ی حیوانات رو خوندم و عجیب احساس قرابت می کردم!بعدا درموردش حرف می زنم!

*کتاب زهیر رو بالاخره تموم کردم. انتظار پایان بهتری بودم. خیلی با مفاهیم غیر زمینیش ارتباط برقرار نمی کردم. 

* کتاب فوق العاده زیبای  "وقتی نیچه گریست " روشروع کردم. واقعا خوشجالم این کتابو پیدا کردم! قلبم باهاش به تپش در میاد. به سایر دانشجوهای پزشکی توصیه می کنم بخوننش! عالیه...چیزی فراتر از عالی...مخصوص کسانی که علاقه مند به اعصاب و روان هستند.  :) 



موضوعات مرتبط: پزشکی ، یک حرف_یک کتاب ، اینترن
برچسب‌ها: اعصاب , کشیک , کتاب

تاريخ : یکشنبه سی ام آذر 1393 | 0:46 | نویسنده : Homa |
سلام

داخلی تموم شد

خیلی احسا بدی دارم! دیگه داشتم عادت می کردم. دوسش داشتم.

حالا باید برم اعصاب !

انقدر احساس مالکیت دارم به داخلی که حالا که دوستای دیگه ام می خوان جای ما رو بگیرن احساس حسادت می کنم

الآن ما جزو آدمای خوشبختی هستیم که داخلی رو رفتیم

اعصاب هم سنگینه!

پ.ن : بعد از 3 ماه بالاخره دوشب خونه اومدم و واقعا دوست دارم همینجا بمونم!

ادامه ی مطلب یادگار های من و داخلی :



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: داخلی , یادگاری
ادامه مطلب

تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 15:8 | نویسنده : Homa |
خیلی لذت بخشه ببینی کسی که دیروز "خط به خط ازت تقلید میکرد و بهت وابسته بود .کسی که بهش راه رفتنو یاد دادی!باهاش گرگم به هوا بازی کردی. کسی که روزای کنکور سرو صداشو دوست داشتی و بغلش می کردی و ازش می خواستی برات دعا کنه...کسی که وقتی مامانت حتی سرزنشت می کنه غمگین میشه و بهت می گه درکت می کنم... "حالا برای خودش داره یه شخصیت جدید میشه و من بزرگ شدنشو لابه لای نوشته هاش می بینم.

شما هم آبجی کوچولو دارین؟ هیچوقت باور کردین که بزرگ شده؟ 

گاهی تعجب می کنم از کی اینقدر عاقل و فهمیده شد...گاهی یادم میره من مواظبشم یا اون مواظب منه!

هنوزم دوست دارم بغلش کنم و بهش بگم برام دعا کن.

-------------

خواهرام  بهترین دوستای منن. می دونم هیچ وقت از پیشم نمیرن. ممنونم خدا بخاطر داشتنشون

:)

 



موضوعات مرتبط: خودمونی
برچسب‌ها: خواهرانم

تاريخ : جمعه چهاردهم آذر 1393 | 21:40 | نویسنده : Homa |
حجت؟ حجت؟! حجت جانم؟ الهی قربونت برم

حجت جان؟

حجت

حجــــــــــــــــــت

خدایا دیگه هیچی ازت نمی خوام تا آخر عمر...

حجت؟ حجت جانم

حجت بیدار شو

خحت...

خدایا به بچه ام رحم کن یتیم میشه خدا....

حجت پاشو

بیاین یه شوک بدین...هنوز زنده اس. نمرده....بخدا نمرده...بیاین ببینید چشاش تکون می خوره...

بچم یتیم شد...

تو روخد...التماستون می کنم بیاین یه شوک بدین ...نمرده

خجت...

زن ادامه میده و من مات از پشت میز استیشن پرستاری نگاهش می کنم. تازه انتوبه شده بود و از دیالیز زنگ زده بودند که همراه یک اینترن باید برگردونده بشه چون حالش بده. 36 سالشه. دم در دیالیز زن بادیدن حال بد شوهرش مدام میگه به بچه ام رحم کنید یتیم نشه. 

وقتی کد سی پی آر خورد با تمام زورم CPR میکردم. ولی فایده ای نداشت...

زن هنوزم شوهرشو صدا می زنه و من انقدر خسته ام  که فکر نمی کنم چقدر صداهاش نفوذ کرده در اعماق وجودم...چقدر چهر اش تو خاطرم خواهد موند...

بالاخره یک _دو ساعت آف شدم . توی خواب و بیداری جیغ های دلخراش یک زن رو می شنوم...فکر می کنم که چه درد هایی می تونه انقدر طاقت فرسا باشه. اونقدر هوشیار نیستم که بتونم بیشتر حلاجی کنم و دوباره بیهوش میشم.

بالاخره کشیک تموم میشه و من و دوستان قرار گذاشتیم ساعت 6 شامو بیرون صرف کنیم و این یعنی 2_3 ساعت فرصت خوابیدن رو دارم. ولی حالا صدای حجت گفتن ها و التماساش یادم میاد و اشکام میریزن.

درد فقدان یک عزیز هم می تونه جانکاه باشه به اندازه ی جیغ های اون زن وسط خوابم 



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: CPR , جوان , جیغ

تاريخ : یکشنبه دوم آذر 1393 | 23:31 | نویسنده : Homa |
توی بخش نفرولوژی سه بار درمانگاه رفتم!

خیلی خوشم میاد از درمانگاه. مخصوصا وقتی دکنر "ز" (که همیشه قانون و مقررات استاژر و اینترنا رو اون وضع می کنه) توی درمانگاه باشه و بهت بگه تو درجایگاه پزشک درمانگاه بشین. و بخصوص وقتی همراهی مریض به همین استاد "ز" بگه که این خانم دکتر خیلی خوبه و کارش درسته ! چقدر ذوق کردم . همراهی مریض فامیلمو پرسید و استادم تایید کرد که من دکتر خوبیم .تازه تو درمانگاه می فهمم چقدر این چیزایی که یاد گرفتم به دردم می خوره.

+ دو تا استاژر  پسر باهامون بودن که یکیشون زیاد سوال می پرسید .اون یکی هی می گفت ولش کنید خانم  دکتر!این کلا گیر میده! (روبروش می گفتاااااا) امان از دست این پسرا

+ ساعت 11 شده استاژر به ساعت دیواری نگاه می کنه می گه  : من باید الان خونه می بودم :))

+ تو درمانگاه نشستیم و استاد مریض میدید . فوق فوقش ما یه شرح حالی می گرفتیم . بنده هم پست کشیک بودم! استاژر یه نفس بلند و عمیقی می کشه و زمزمه می کنه هیعیییی خسته شدم!!!  

+  این هفته از روز شنبه یه روز درمیون کشیکم! امیدوارم زنده بمونم



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، استاژر ، اینترن
برچسب‌ها: خسته , استاژر , اینترن

تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 19:7 | نویسنده : Homa |