#سر کلاس دوستم می گفت بیناییم کم شده...خیلی کم...

خندیدم و شرح حال "نوریت اپتیک " را از او گرفتم. چند روز بعد گفت تشخیصش "نوریت اپتیک " بوده. برایش ناراحت شدم.

#دختر عموم  هنوز یکسالی می شد که شیرخوار یک ساله اش را از دست داده بود . حالا پسرک 3 ساله اش کمی بی حال و ناخوش بود . امیدوار بودم بخاطر حساسیت بیش از حد خودش باشد.

یک ماه بعد : تشخیص سرطان

حالا که من باید بیمارستان باشم تا بتوانم پیشش بروم شهرستان برای پره اینترنی (13 شهریور) آماده میشوم

بعد از ماه رمضان مشهد خواهم رفت و کنارش خواهم ماند ...

 

 

دوستان عزیز لطفا در این روز ها برای همه ی بیمارا ن دعا کنید.

 

پ.ن :  برای دانستن اطلاعات در مورد نوریت اپتیک اینجا را کلیک کنید



موضوعات مرتبط: خاطرات ، خودمونی
برچسب‌ها: نوریت اپتیک , سرطان , اتماس دعا

تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 17:12 | نویسنده : Homa |
سلام به دوستان علاقه مند به جراحی قلب!!!!

نمی دونم چقدر اهل بازی اونم کامپیوتریش هستید . (خودم که معتادم!!)

این لینک پایین بازی آن لاین جراحی قلب هست. ساده است! لذت ببرید .

جراحی باز قلب



موضوعات مرتبط: پزشکی
برچسب‌ها: سرگرمی , بازی , پزشکی

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 10:38 | نویسنده : Homa |
یک وقت هایی می رسد که  می فهمی همه ی چیزی که نیاز داری خودت هستی 

و آن زمان بدون شک خوشبخت خواهی بود

 

 

سلام....

دیدید برگشتم؟ هاااااااااااااا (هما سنجدی)



موضوعات مرتبط: خودمونی ، درس زندگی
برچسب‌ها: من و خودم , نیمه ی گم شده

تاريخ : دوشنبه شانزدهم تیر 1393 | 4:16 | نویسنده : Homa |
برای یک مدت  خداحافظ



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 | 3:3 | نویسنده : Homa |
دوباره با هم پیمان دوستی خواهیم بست...

زمانی بود که همه ی ذوق من پرسه زدن توی کتابفرووشی ها بود. بو کشیدن و  ورق  زدن.خرید های خانمانه برایم خسته کننده بود و برای همین همیشه انتخاب لباس هایم بر عهده ی خواهر و مادرم بود.هیچ وقت هم به سلیقه آنها اعتراضی نداشتم. همین که قابل استفاده باشد برایم کافی بود.

زندگی را در خوب بودن و انجام کار درست می دیدم   ...همیشه قله را می خواستم فتح کنم .

همنشینی با دیگر دخترها باعث شد بفهمم کمی متفاوت بوده ام. خودم را تغییر دادم.شدم یک دختر که علاقه دارد به لباس های صورتی،لاک ، جواهرات...

اهل حرف زدن از خودم نبودم ولی کمتر کسی بود که نداند من لابه لای کتاب های داستانم زندگی می کنم.

من با هری پاتر توی تالار ها قدم می زدم و با داستان های کلیله و دمنه بزرگ شدم.

هر جا مهمان بودیم  من کتاب های درسیشان را پیدا می کردم و مشغول می شدم.

فیلم و کتاب...

اما حالا

چقدر عوض شده ام. از وقتی که متوجه شدم اینجا همه چیز اول ظاهر است که مطبوع باشی و بعد نگاهی به ایده آلهایت می اندازند عوض شدم. چقدر این جمله برایم پوچ بود : چی بپوشم!!!

از کی دوستم از کتاب هام تبدیل شدن به آدم ها؟!

دوباره می خواهم برگردم به مأمن سابقم...
بله...یک کتاب! 


موضوعات مرتبط: خودمونی
برچسب‌ها: کتاب , دوست

تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 | 1:9 | نویسنده : Homa |
مردم حتی پشت سرر خدا هم حرف می زنند

"سمفونی مرگ"



برچسب‌ها: کتاب سمفونی مردگان

تاريخ : شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 | 21:1 | نویسنده : Homa |
وقتی دوست خوبم  ازم پرسید چه خبره...اونوقت فهمیدم دوست یعنی چی...وقتی بهم دلگرمی داد وقتی فهمیدم الکی شلوغش کردم و خیلی هم ممکنه بد نباشه اوضاع ...وقتی بهم گفت گاهی از بی تجربگی و بی سوادی بدترین تشخیص هارو در نطر می گیریم...فقط گریه کردم و خوشحال بودم همچین دوست دوری ولی نزدیکی دارم.

دیروز دلم نمی خواست با هیچ کس حرف بزنم. 

همیشه به سرنوشتی فکر می کنم که این دوست توی زندگیم اومد زمانی که من فکر می کردم غیر از مریم با کسی نمی خوام باشم...

الان توی زندگیم یه مرحله ای هستم که دوست برام معناش عوض شده...

آدما برام قابل تحمل نیستند.دیگه کاملا غیر منعطف هستم.اگر رفتارنامناسبی ازشون ببینم که آزارم بده  دور می شم.دور و دور  مخصوصااز  وقتی" اعتماددوستی" رو اشخاص خاصی فرو ریختند که برام عزیز بودند. 

دقیقا دیروز نمی دونستم از داشتن این دوست گریه کنم یا دلگرمی هاش . آسوده خاطر شدنم

 



موضوعات مرتبط: خاطرات ، خودمونی

تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد 1393 | 18:14 | نویسنده : Homa |
خیلی نگرانم

خیلی

انقدر که سرم درد می کنه.چشمام ملتهبه و ...خواب؟!

فقط دعا کنید اشتباه آزمایشگاهی باشه...باور نمی کنم 

باور ندارم خداجونم...خواهش می کنم فقط یه شوخی باشه...خواهش می کنم...ازم نگیرشون نه تا وقتی که...

نمی تونم صبر کنم تا دوباره آزمایش تکرار بشه.چقدر زمان دیر می گذره،چقدر دیر می گذره......



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : شنبه دهم خرداد 1393 | 15:42 | نویسنده : Homa |
وقتی می خواهند بگویند کسی خیلی عزیز هست و مراقبت از او اهم واجباتش است می گویند مثل چشم هایم!!!  

چقدر که حساس هست!

اصلا تنم مور مور می شود وقتی فکر می کنم باید با یک سرسوزن انسولین به جان پلیسه بیفتم و از چشمخارجش کنم !

وقتی چشم مریضی که اسید پاشیده شده بود داخلش را می شستند دلم نمی خواست نزدیکش شوم.

ولی دیدن داخل چشم...عروق و عصبش...عنبیه ی قشنگش...بخشی از لذت هایم شده است.

 

دریچه قلب

 

توصیه هایی از این بخش برای شما  در ادامه ی مطلب



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، استاژر
برچسب‌ها: آب سیاه , چشم پزشکی , مراقبت از چشم
ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد 1393 | 19:39 | نویسنده : Homa |
می خواهم داستان ساده ای باشم برای شب های دراز کوذکانم...

 تو برای داستانم شهرزاد باش

و تمام داستانم را پر کن از قدرت حضورت خدای خوبم

:)



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 14:39 | نویسنده : Homa |