توی هر کشیک متوسط 40 ویزیت می خوریم! خیلی شلوغه ولی نسبت به داخلی احساس بهتری دارم!

دیشب کشیک دومم بود و وحشتناک شلوغ بود.چندین مریض هیستریک مراجغه کرده بودند. یکی از اونها شروع به پرخاش و تهدید کرد. همراهی از ایشان بدتر فحش میداد! در نهایت دست به تشنج ساختگی زد! تصور کنید!!!!پیش قاضی و ...!!!!!! خب مضحک بود!خنده ام گرفته بود!

یک مورد بیمار عجیب! وجه مذهبی و شاید زیادی مذهبی...با شکایت سردرد اومده بود ولی شرح حال دقیقی از سردرد نداشت.حین معاینه وقتی ازش خواسته شد دستش رو بلند کنه و گفت نمی تونه تازه انگار یادش اومده باشه که پاهاشم تکون نمی خوره!همراهیاشم همه با محاسن و لباس شخصی .یک نفرشون باشلوار ارتشی اومده بود.پرستار به شوخی پچ پچ کرد :داعش! ناخواسته یاد داستان های عجیب و ترسناکشون افتادم. گروهی که راحت می کشه. مرگ خودم رو توی اتاق معاینه تصور کردم.اونم با بی رحمی! رفتارمون خونسردانه بود ولی ناخودآگاه به جیب های همراهی (چند پسر جوان) انداختم و اندازه ی اسلحه ی قابل حملشون رو ارزیابی می کردم. همه ی این تصورها بدون کنترل اتفاق میفتاد. وقتی تونستم کنترلش کنم و سعی کنم مثبت نگاه کنم به نظرم چند تا پسر جوان بی گناه  میومدن. ولی دویاره فکرم مشغول شد .در یک جامعه ی اسلامی که وجه اسلامی و محاسن جا افتاده هست به طور ناخدآگاه ترس و دلهره بین هممه در حد چند ثانیه ایجاد شد.از جوامع غربی انتظار بیشتری دارین؟

واقعا یه عده کوچک شدن مشت نشانه ی خروار است و ضربه ی شدیدی به اسلام زندند. ...دشمن ترین دشمن ما نه آمریکا و نه غرب که همون افراد متعصب و کورن .

 

بی ربط نوشت :

*وقتی یک بار هیجانی رو با بیشترین شدت برای کسی تعریف کنید زودتر از خاطره محو میشه مگر عشق که جای پاشو سفت تر می کنه! برای همین هیچ وقت حتی به خودم اعتراف نکردم کسی رو دوست دارم. آدم ترسویی مانده ام!

*کتاب مزرعه ی حیوانات رو خوندم و عجیب احساس قرابت می کردم!بعدا درموردش حرف می زنم!

*کتاب زهیر رو بالاخره تموم کردم. انتظار پایان بهتری بودم. خیلی با مفاهیم غیر زمینیش ارتباط برقرار نمی کردم. 

* کتاب فوق العاده زیبای  "وقتی نیچه گریست " روشروع کردم. واقعا خوشجالم این کتابو پیدا کردم! قلبم باهاش به تپش در میاد. به سایر دانشجوهای پزشکی توصیه می کنم بخوننش! عالیه...چیزی فراتر از عالی...مخصوص کسانی که علاقه مند به اعصاب و روان هستند.  :) 



موضوعات مرتبط: پزشکی ، یک حرف_یک کتاب ، اینترن
برچسب‌ها: اعصاب , کشیک , کتاب

تاريخ : یکشنبه سی ام آذر 1393 | 0:46 | نویسنده : Homa |
سلام

داخلی تموم شد

خیلی احسا بدی دارم! دیگه داشتم عادت می کردم. دوسش داشتم.

حالا باید برم اعصاب !

انقدر احساس مالکیت دارم به داخلی که حالا که دوستای دیگه ام می خوان جای ما رو بگیرن احساس حسادت می کنم

الآن ما جزو آدمای خوشبختی هستیم که داخلی رو رفتیم

اعصاب هم سنگینه!

پ.ن : بعد از 3 ماه بالاخره دوشب خونه اومدم و واقعا دوست دارم همینجا بمونم!

ادامه ی مطلب یادگار های من و داخلی :



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: داخلی , یادگاری
ادامه مطلب

تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 15:8 | نویسنده : Homa |
خیلی لذت بخشه ببینی کسی که دیروز "خط به خط ازت تقلید میکرد و بهت وابسته بود .کسی که بهش راه رفتنو یاد دادی!باهاش گرگم به هوا بازی کردی. کسی که روزای کنکور سرو صداشو دوست داشتی و بغلش می کردی و ازش می خواستی برات دعا کنه...کسی که وقتی مامانت حتی سرزنشت می کنه غمگین میشه و بهت می گه درکت می کنم... "حالا برای خودش داره یه شخصیت جدید میشه و من بزرگ شدنشو لابه لای نوشته هاش می بینم.

شما هم آبجی کوچولو دارین؟ هیچوقت باور کردین که بزرگ شده؟ 

گاهی تعجب می کنم از کی اینقدر عاقل و فهمیده شد...گاهی یادم میره من مواظبشم یا اون مواظب منه!

هنوزم دوست دارم بغلش کنم و بهش بگم برام دعا کن.

-------------

خواهرام  بهترین دوستای منن. می دونم هیچ وقت از پیشم نمیرن. ممنونم خدا بخاطر داشتنشون

:)

 



موضوعات مرتبط: خودمونی
برچسب‌ها: خواهرانم

تاريخ : جمعه چهاردهم آذر 1393 | 21:40 | نویسنده : Homa |
حجت؟ حجت؟! حجت جانم؟ الهی قربونت برم

حجت جان؟

حجت

حجــــــــــــــــــت

خدایا دیگه هیچی ازت نمی خوام تا آخر عمر...

حجت؟ حجت جانم

حجت بیدار شو

خحت...

خدایا به بچه ام رحم کن یتیم میشه خدا....

حجت پاشو

بیاین یه شوک بدین...هنوز زنده اس. نمرده....بخدا نمرده...بیاین ببینید چشاش تکون می خوره...

بچم یتیم شد...

تو روخد...التماستون می کنم بیاین یه شوک بدین ...نمرده

خجت...

زن ادامه میده و من مات از پشت میز استیشن پرستاری نگاهش می کنم. تازه انتوبه شده بود و از دیالیز زنگ زده بودند که همراه یک اینترن باید برگردونده بشه چون حالش بده. 36 سالشه. دم در دیالیز زن بادیدن حال بد شوهرش مدام میگه به بچه ام رحم کنید یتیم نشه. 

وقتی کد سی پی آر خورد با تمام زورم CPR میکردم. ولی فایده ای نداشت...

زن هنوزم شوهرشو صدا می زنه و من انقدر خسته ام  که فکر نمی کنم چقدر صداهاش نفوذ کرده در اعماق وجودم...چقدر چهر اش تو خاطرم خواهد موند...

بالاخره یک _دو ساعت آف شدم . توی خواب و بیداری جیغ های دلخراش یک زن رو می شنوم...فکر می کنم که چه درد هایی می تونه انقدر طاقت فرسا باشه. اونقدر هوشیار نیستم که بتونم بیشتر حلاجی کنم و دوباره بیهوش میشم.

بالاخره کشیک تموم میشه و من و دوستان قرار گذاشتیم ساعت 6 شامو بیرون صرف کنیم و این یعنی 2_3 ساعت فرصت خوابیدن رو دارم. ولی حالا صدای حجت گفتن ها و التماساش یادم میاد و اشکام میریزن.

درد فقدان یک عزیز هم می تونه جانکاه باشه به اندازه ی جیغ های اون زن وسط خوابم 



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: CPR , جوان , جیغ

تاريخ : یکشنبه دوم آذر 1393 | 23:31 | نویسنده : Homa |
توی بخش نفرولوژی سه بار درمانگاه رفتم!

خیلی خوشم میاد از درمانگاه. مخصوصا وقتی دکنر "ز" (که همیشه قانون و مقررات استاژر و اینترنا رو اون وضع می کنه) توی درمانگاه باشه و بهت بگه تو درجایگاه پزشک درمانگاه بشین. و بخصوص وقتی همراهی مریض به همین استاد "ز" بگه که این خانم دکتر خیلی خوبه و کارش درسته ! چقدر ذوق کردم . همراهی مریض فامیلمو پرسید و استادم تایید کرد که من دکتر خوبیم .تازه تو درمانگاه می فهمم چقدر این چیزایی که یاد گرفتم به دردم می خوره.

+ دو تا استاژر  پسر باهامون بودن که یکیشون زیاد سوال می پرسید .اون یکی هی می گفت ولش کنید خانم  دکتر!این کلا گیر میده! (روبروش می گفتاااااا) امان از دست این پسرا

+ ساعت 11 شده استاژر به ساعت دیواری نگاه می کنه می گه  : من باید الان خونه می بودم :))

+ تو درمانگاه نشستیم و استاد مریض میدید . فوق فوقش ما یه شرح حالی می گرفتیم . بنده هم پست کشیک بودم! استاژر یه نفس بلند و عمیقی می کشه و زمزمه می کنه هیعیییی خسته شدم!!!  

+  این هفته از روز شنبه یه روز درمیون کشیکم! امیدوارم زنده بمونم



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، استاژر ، اینترن
برچسب‌ها: خسته , استاژر , اینترن

تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 19:7 | نویسنده : Homa |
وقتی دوستم گفت بریم سینما برام مهم نبود قراره چه فیلمی ببینیم... فقط نیاز داشتم با کسی سهیم بشم در چیزی.

من زودتر رسیده بودم و منتظرش بودم. بلیط رو که رزرو کرده بود گرفتم و دور و برمو نگاه می کردم. تعجب می کردم ازینکه اکثر مخاطب این فیلمی که قراره برم افراد محجبه و آقایان بخصوص متاهل بودند. البته نه اینکه از دیگر قشرها کسی نباشد اما به هر حال طیف غالب مشخص می کرد قرار است یک فیلم بس ی ج ی مآب ببینم. شاید چیزی در خور "معراجی ها" ولی مهم نبود. دوستم رو خیلی وقت بود ندیده بودم. دوستی که ماه قبل سخت ترین روزهای زندگیشو بخاطر بیماری مادرش سپری کرده بود.

فیلم که شروع شد یاد روایت فتح افتادم. واقعی ترین زندگی رو انگار میدیدم. یک مادر ...نمی دونم مال کدوم خطه بود شاید کرمان... نمی دونم...معدن مس بایست در کرمان باشد. ولی چقدر زندگیشون برام آشنا بود.

لهجه... مدل نشستن... چادر رنگی ... دست به کمر شدن هایش... چقدر یاد زنان روستایی اطراف خودم میفتادم.

چقدر عالی بازی می کرد...

من عاشق "مریلا زارعی  " شدم. 

دلم می خواد بازم فیلم " شیار 143 " رو ببینم....

:(

ممنونم مریلای عزیزم...همیشه بخاطر شباهت فوق العاده ات به عمه ام و بازی های قشنگت دوستت داشتم ولی توی شیار 143 معرکه بودی...



موضوعات مرتبط: خاطرات ، خودمونی
برچسب‌ها: فیلم , شیار 143

تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 | 19:51 | نویسنده : Homa |
@ اورژانس قسمت پرکاری هست. مدام در حال اینور اونور پریدنیم. هر روز صدای جیغ یکی از همراهی های مریض که یا شاکی هست به مریضش رسیدگی نمیشه و یا یکی از عزیزانشو از دست داده!صحنه های سختی رو شاهدش بودم ولی فورا محل رو ترک می کردم. :( @ یه سفر یه روزه به خونه داشتم . پدرم سفارش کرده بود حتما تا شب خودمو برسونم که مهمونی ترتیب داده و منم اطاعت امر نموده و تقریبا 18 ساعت خونه بودم فقط! بعد برگشتم. توی این مهمونی که خیلی خیلی هم شلوغ بود مجبور شدم با همه روبوسی کنم. اصلا نمیشد توضیح بدم انتقال بیماری "ابولا " ازین طریق زیاده . از یک طرف حتی اگه خودم هم نمی خواستم ماچ و بوسه بود که حواله ی من می شد. نتیجه اینکه در حال حاضر فارنژیت (التهاب حلق و درد) دارم. @منتظرم انتوبه کردن رو یک بار تجربه کنم! @ یه مریض رضایت به سوند گذاشتن نمیداد. من کلی زحمت کشیدم تا رضایتشو گرفتم و متوجهش کردم این کار مورد پسند منم نیست ولی برای شما واجبه. همین که راضی شد توی دلم به غلط کردن افتاده بودم. سوندگذاری کمی ناخوش آیند هست برای همه! هم مریض و هم اینترن! ولی در عوض وجدان آسوده بود. @با رزیدنتمون یه خانم 70 ساله با حال خیلی بد و تنگی نفس شدید و بی قراری رو ویزیت می کردیم.عرب زبان بود. یه هو یک کامه رو تکرار می کرد . از مترجم که پرسیدم گفت میگه بیاین شما رو ببوسم! شوکه به رزیدنتمون نگاه کردم. گفت عیبی نداره بذار بودماسکشو مریض برداشت و به لباش حالت بو+سه میداد! اون از اون مهمونی اینم از مریض خیلی بد حالمون که به زحمت نفس می کشید و در نهایت مجبور شدیم انتوبه اش کنیم!!!! من برم سوپی که پختم رو بخورم تا حالم بهتر بشه. فعلا :)

موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: فارنژیت , داخلی , اورژانس

تاريخ : شنبه دهم آبان 1393 | 14:52 | نویسنده : Homa |
  • *وقتی کشیک بخش بودم و شب هر نیم ساعت زنگ می زدند مریض یک جایش درد می کند یا مریض سرفه می کند و مسخره ترین شکایت مریض شکمش کار نمی کند با اخم های تو هم رفته طبقه هار طی می کردم تا مریضو ببینم و با خودم غر می زدم که اینا رو یادشون میره صبح بگن تا براشون یه چیزی اردر کنن؟؟! ولی وقتی مریضو می بینم یه دفه همه ی ناراحتیام تبدیل میشه به دلسوزی.دیگه خوابم نمیاد اون موقع و دلم می خواد سریع مریض به حالت نرمالش برگرده. یکی از مریض هامون افغانی بود و با بی قراری روی تخت می گفت شکمم داره می ترکه...خانمش ازم می خواست یه مسکن بهش بدم. حالت تهوع هم داشت. شکمش تنس شده بود و آسیت (ورم) داشت.پرونده شو نگاه کردم. 4 بار برای آسیت درمانی سعی شده بود. خب تصمیم گرفتم نصف شبی منم سعی کنم برای درمان یه بار دیگه tap کنم. برای tap کردم باید یک سوزن بزنیم داخل شکم بیمار با شرایط استریل! همه چی خوب پیش رفت تا اینکه مایعی که خارج شد خونی بود! ترسیدم نکنه تروماتیزه شده. یک جای دیگه امتحان کردم و بازهم خون غلیظ بود. باید حداقل 2_3 لیتر مایع خارج میشد ولی وقتی دیدم مایع شفاف و حتی خون آبه نمیشه بعد از نیم لیتر قطعش کردم. فشارشو گرفتم. افت کرده بود. مریض آروم شده بود. این آرمشش برام ترسناک تر از بی قراریش بود.اشکم داشت درمیومد. نکنه واقعا خونریزی داره اونم داخل شکمی. سرم زدم.هر چند دقیقه فشارشو چک می کردم. خیلی دلم می سوخت. خیلی ترسیده بودم. یه دفه یادم اومد قبلش آمپول ضد تهوع به بیمار زده بودمو از عوارضش همین افت فشار بود. مریض و همراهیش راحت خوابیدند و من تا اذان صبح بیدار موندم تا مطمئن بشم حالش خوبه. دو روز گذشت. دیشب اونو تو بخش دیدم برای خودش راه می رفت. اونقدر ذوق زده شده بودم که حد و اندازه نداشت. با تعجب بهم نگاه می کرد و من بهترین حس دنیارو داشتم ازینکه حالش خوب بود.
  • **بارون میومد. ساعت 1:30 بامداد. هوا هم بس ناجوانمردانه سرد! من بودم و خودم و یه سکوت مطلق توی محوطه بیمارستان. چقدر چای داغ می چسبید. جاتون خالی نبود. چون دوست داشتم تنهایی اونجا زیر آسمون شب و نم نم بارون قدم بزنم و فکر کنم...
  • ***نمی دونم مردن چه احساسی داره ولی گاهی فکر می کنم یعنی سخت تر از پست کشیکی هست؟ وقتی تمام تنت درد می کنه و پاهاتو از زانو حس نمی کنی و بدنتو کش و قوس می دی شاید دردش کمتر بشه...پست کشیک که باشی هرجایی ممکنه خوابت ببره . فقط کافیه چشاتو ببندی . داخلی نصف شد...


موضوعات مرتبط: پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: داخلی , پست کشیک

تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 19:57 | نویسنده : Homa |
دوتا مریض هیپرکالمی شدن توی کشیک جنرال! منم خودم اینا رو درمان کردم! خودم اردر گذاشتم با جاعت!

دارم به داخلی علاقه مند می شم!

:)

 



برچسب‌ها: داخلی

تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | 22:7 | نویسنده : Homa |
خواهر آرایشگر از دوست پسرش می گفت. ناخن های دخترک 17 ساله را نگاه می کردم که چقدر قشنگ لاک زده بود.جلوی آینه ایستاده بود و بعد از چند دقیقه مطابق مد روز با ابروهای کلفت تر از قبل به سمت من برگشت.

دستانش چندین خراش ناشی از خود زنی داشت.

می گفت پدر و مادرش  10 سال پیش جدا شده اند. از عصبی بودن خودش شاکی بود. دوستم مشاوره را توصیه می کرد ولی من فکر می کردم شاید باید شروع کند به خوردن قرص های آنتی دپرسانت!

دوستم مدام به او می گفت چیزی نیست ولی من کاملا می فهمیدم چیزی هست!!!

عکس های دوست پسرش را نشانم داد . چقدر برای من و نسل من دوست پسر داشتن عجیب بود و چقدر برای اون بدیهی!

هنوز هم به خراش های روی دستش فکر می کنم ...

 



موضوعات مرتبط: خاطرات
برچسب‌ها: دختر , خودزنی

تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 0:56 | نویسنده : Homa |