• *وقتی کشیک بخش بودم و شب هر نیم ساعت زنگ می زدند مریض یک جایش درد می کند یا مریض سرفه می کند و مسخره ترین شکایت مریض شکمش کار نمی کند با اخم های تو هم رفته طبقه هار طی می کردم تا مریضو ببینم و با خودم غر می زدم که اینا رو یادشون میره صبح بگن تا براشون یه چیزی اردر کنن؟؟! ولی وقتی مریضو می بینم یه دفه همه ی ناراحتیام تبدیل میشه به دلسوزی.دیگه خوابم نمیاد اون موقع و دلم می خواد سریع مریض به حالت نرمالش برگرده. یکی از مریض هامون افغانی بود و با بی قراری روی تخت می گفت شکمم داره می ترکه...خانمش ازم می خواست یه مسکن بهش بدم. حالت تهوع هم داشت. شکمش تنس شده بود و آسیت (ورم) داشت.پرونده شو نگاه کردم. 4 بار برای آسیت درمانی سعی شده بود. خب تصمیم گرفتم نصف شبی منم سعی کنم برای درمان یه بار دیگه tap کنم. برای tap کردم باید یک سوزن بزنیم داخل شکم بیمار با شرایط استریل! همه چی خوب پیش رفت تا اینکه مایعی که خارج شد خونی بود! ترسیدم نکنه تروماتیزه شده. یک جای دیگه امتحان کردم و بازهم خون غلیظ بود. باید حداقل 2_3 لیتر مایع خارج میشد ولی وقتی دیدم مایع شفاف و حتی خون آبه نمیشه بعد از نیم لیتر قطعش کردم. فشارشو گرفتم. افت کرده بود. مریض آروم شده بود. این آرمشش برام ترسناک تر از بی قراریش بود.اشکم داشت درمیومد. نکنه واقعا خونریزی داره اونم داخل شکمی. سرم زدم.هر چند دقیقه فشارشو چک می کردم. خیلی دلم می سوخت. خیلی ترسیده بودم. یه دفه یادم اومد قبلش آمپول ضد تهوع به بیمار زده بودمو از عوارضش همین افت فشار بود. مریض و همراهیش راحت خوابیدند و من تا اذان صبح بیدار موندم تا مطمئن بشم حالش خوبه. دو روز گذشت. دیشب اونو تو بخش دیدم برای خودش راه می رفت. اونقدر ذوق زده شده بودم که حد و اندازه نداشت. با تعجب بهم نگاه می کرد و من بهترین حس دنیارو داشتم ازینکه حالش خوب بود.
  • **بارون میومد. ساعت 1:30 بامداد. هوا هم بس ناجوانمردانه سرد! من بودم و خودم و یه سکوت مطلق توی محوطه بیمارستان. چقدر چای داغ می چسبید. جاتون خالی نبود. چون دوست داشتم تنهایی اونجا زیر آسمون شب و نم نم بارون قدم بزنم و فکر کنم...
  • ***نمی دونم مردن چه احساسی داره ولی گاهی فکر می کنم یعنی سخت تر از پست کشیکی هست؟ وقتی تمام تنت درد می کنه و پاهاتو از زانو حس نمی کنی و بدنتو کش و قوس می دی شاید دردش کمتر بشه...پست کشیک که باشی هرجایی ممکنه خوابت ببره . فقط کافیه چشاتو ببندی . داخلی نصف شد...


موضوعات مرتبط: پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: داخلی , پست کشیک

تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 19:57 | نویسنده : Homa |
دوتا مریض هیپرکالمی شدن توی کشیک جنرال! منم خودم اینا رو درمان کردم! خودم اردر گذاشتم با جاعت!

دارم به داخلی علاقه مند می شم!

:)

 



برچسب‌ها: داخلی

تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | 22:7 | نویسنده : Homa |
خواهر آرایشگر از دوست پسرش می گفت. ناخن های دخترک 17 ساله را نگاه می کردم که چقدر قشنگ لاک زده بود.جلوی آینه ایستاده بود و بعد از چند دقیقه مطابق مد روز با ابروهای کلفت تر از قبل به سمت من برگشت.

دستانش چندین خراش ناشی از خود زنی داشت.

می گفت پدر و مادرش  10 سال پیش جدا شده اند. از عصبی بودن خودش شاکی بود. دوستم مشاوره را توصیه می کرد ولی من فکر می کردم شاید باید شروع کند به خوردن قرص های آنتی دپرسانت!

دوستم مدام به او می گفت چیزی نیست ولی من کاملا می فهمیدم چیزی هست!!!

عکس های دوست پسرش را نشانم داد . چقدر برای من و نسل من دوست پسر داشتن عجیب بود و چقدر برای اون بدیهی!

هنوز هم به خراش های روی دستش فکر می کنم ...

 



موضوعات مرتبط: خاطرات
برچسب‌ها: دختر , خودزنی

تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 0:56 | نویسنده : Homa |
انقدر که ذوق زده بودم کشیک ندارم 3 روز حتی دوباره چک نکردم ببینم برنامه تغییر کرده یا نه! و بدین ترتیب من روز کشیکم خوابگاه اومدم و با من تماس گرفتند که چرا نمیای پس!

تاکسی دربست گرفتم!کلید کمدم و مهرمو فراموش کردم . خودکارمو جا گذاشته بودم!!! چه کشیکی بود!!!

اعصابم به هم ریخت!

آف بعد از ظهر نداشتم بخاطر تاخیرم!

آف شب هم 1 ساعت بصورت آن کال!!! باز هم بخاطر تاخیری که من مقصرش نبودم در واقع بخاطر رنامه ای بود که هنوز مشخص نبود و اعلام عمومی هم نشده بود!

هیچ خوشحالی دوام نداره!بعله!

 

 

 

 

یک کشیک خلوت در روز عید



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: سرزده در اورژانس

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 22:6 | نویسنده : Homa |
خوابگاه می خواد  کلاس های هنری بذاره!دلم می خواد منم برم ! کلاس های چه می دونم سفره آرایی و چی چی دوزی و آشپزی و ...!

چیه خب! بهم نمیاد کمی تا قسمتی کدبانو بشم؟! 

چه کدبانویی می شدم من اگه خونه دار بودم!

حالا با بخش داخلی نمی دونم می تونم این کلاس ها رو ثبت نام کنم یا نه!  این رشته های پیرا پطشکی چقدر خوش به حالشونه! اردو تا دلتون بخواد!گردهمایی های دوستانه الی ماشاا... کلاس های فرهنگی  و زبان و هنر و ...

 برم درس بخونم یکم! 

فعلا!!!!

 

 

 

خیلی بعدا نوشت :

مخاطبان عزیز! لطفا آدرس وبلاگ نمیذارید یه بیوگرافی بدید بشناسمتون! توی همین پست!

تشکر :)



موضوعات مرتبط: خاطرات ، خودمونی
برچسب‌ها: کدبانو

تاريخ : شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 18:26 | نویسنده : Homa |
سلاااام.

روزهای سخت به در!

فعلا بخش سخت روماتولوژی به اتمام رسید و ما روتیشن های خوبی مثل گوارش و جنرال می باشیم.

امروز اولین روز جنرال بود. می تونم بگم عالی بود . هم شیرینی خوردیم هم سوغات تسبیح فیروزه ای گرفتیم از استاد! تازه تا 3 روز کشیک نمی باشم :)

هفته ی پیش 3 تا کشیک داشتم به صورت فوق العاده! بیش از کپن! 

کشیک روز تعطیل خیلی سبکتره!انگار مردم یادشون میره بیمار بشن! :) 

کشیک سنگین یا سبک...هم کشیکی خیلی موثره! تا بحال هم کشیکام خوب بودند.

آخرین کشیکم وضع نابسامانی داشتم. چشمام پر از اشک بود بخاطر تحقیرهای از روی عقده گشایی یکی از رزیدنت های سال دو! کاملا احساس تنفر می کنم نسبت بهش! گاردینگ فقط توهین کردن نیست! اگر می بینی جایی اشتباه می کنم اصلاحش کن! ازش متنفرم! در عوض رزیدنتای دیگه باهام مهربون بودند و توضیح می دادن اینجور وقتا بگو چشم و کارتو اصلاح کن و ضعف نشون نده!

3 تا بیمار احیای قلبی لازم شدند. می دونستم باید با تمام زورم فشار بدم. ولی خب...نشد...

اون شب  ، شب زندانی ها بود گویا!!! چندین زندانی بستری بودند با شکایات مختلف و سربازان کم سن و سال اطرافشون! یکی از زندانی ها متهم به قتل سه نفر بود. از چند و چون ماجرا خبر نداشتم ولی خب جراتم نداشتم از بیمار شرح حال بگیرم. کسی که آب از سرش گذشته ممکن بود هر کار دیگه ای هم کنه! اونقدر جنایی فکر می کردم که منتظر بودم هر آن کسی وارد بشه و تیراندازی کنه و مریض ما رو نجات بده ! :)) حالا تصور کنید سربازان لاغر اندام و نحیف 19 ساله و قاتل هیکل درشت مارو!

اونجا بود که فهمیدم هنوزم مثل یه پزشک نشدم! هنوزم قضاوت می کنم. یاد گرفتم که نترسم. یاد گرفتم مریض برای یک پزشک هیچ فرقی نداره چه کسی باشه : جانی! دزد! دانشمند! سیاستمدار... همه به همون اندازه مهم اند که بقیه هستند!

امیدوارم بیشتر یاد بگیرم...بیشتر و بیشتر و بیشتر

 

 بعدا نوشت  : مخاطب خاص عزیزم! فعلا لاین رو پاک کردم.  :)

 



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، درس زندگی ، اینترن
برچسب‌ها: ماه اول داخلی , رزیدنت بد , عدالت

تاريخ : شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 13:39 | نویسنده : Homa |
کشیک 6 ام

خیلی کشیک خوبی بود. مریض کم بود و من افسوس می خوردم با خودم کتاب نیاوردم چرا :))

البته حضور دو تا پسر فعال توی کشیک باعث میشه راحت تر بگذرونی و حتی یک چیز هایی هم ازشون یاد بگیری.

یک بیمار DKA  داشتیم. اورژانسی ترین کیس! راند شد. 

سه تا  خونریزی گوارشی فعال که یکیش ...

وچند تا ویزیت داخلی.

موقع شام :

پرستار : این اینترنای جدید خیلی چلمنگن! یک ساعت طول میکشه تا مریضو ویزیت کنن. اون لحظه من داشتم به مریضم فکر می کردم که به دخترش می گفت : کار نیکو کردن از پر کردن است....

 

وقتی برگشتم خوابگاه و چشامو بستم صداهایی تو گوشم بود :

اینترن داخلــــــــــــــــــــــــی!!؟؟؟ شما اینترن داخلی هستید؟؟

اینترن داخلی؟ یه ویزیت داریم

یک مریض باید NG Tube براش بذارید

اون مریض ABG  می خواد...

اینترن داخلـــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟ مشاوره بنویسید!

به زور صداهای سرم رو ساکت می کنم . خندم می گیره ،چقدر صداهاشون واضحه !!

راستی عید شما  مبارک. :)

پ.ن : برای استراحت یک مکان نزدیک و تر و تمیز یافتم!محل استراحت بانوان....طبقه ی منهای یک! ازین کشفم ذوق زده شدم.

 

 



موضوعات مرتبط: خودمونی ، پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: عید قربان , کشیک داخلی , خوش کشیک

تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر 1393 | 22:5 | نویسنده : Homa |
  1. الان پست کشیکم
  2. بالاخره دارم عادت میکنم.
  3. یه اعزامی از آی سی یو داشتیم و طبق معمول برای خالی نبودن عریضه اینترن رو هم باخودشون میبرن.خود پرستار و خدمه باتجربه و حرفه ای بودند.من یه جورایی بی کارترینشون بودم.
  4. مریض آقای 80 ساله با وزن 100 کیلو ...سه تا پسراش و دو تا کمک بهیارمون بازهم به سختی جابجاش کردند.
  5. اون لحظه به مسن شدنم فک میکردم و اینکه خوبه که من وزنی ندارم.  پسرم منو با یه دستشم میتونه بلند کنه !!!!
  6. با کلی بدبختی و کمبود آمبولانس ...بالاخره رسیدیم ببیمارستان دیگه و باز سی تی و بعد با پزشکی هسته ای کار داشتیم. از پزشکی هستته ای خوشم اومد.کارشون تر و تمیز بود. شرح حالم که گرف.احساس نکردم فقط کارای تکنیسینیه!
  7. پرستارهمراهمون یه خانم تپل و خوشگل و فرز بود.دوسش داشتم.
  8. بماند که مریضمون خیلی بدحال بود و ساکشن لازم داشت و رفتار پرسنل پزشکی هسته ای خیلی بهتر از پرسنل رادیوگرافی و سی تی بودش.
  9. تا برگشتم رزیدنت سال بالا پقی زد زیر خنده و بدون حرفی گفت برو شامتو بخور.خودمو تو آینه نگاه کردم.داغون خسته بودم.کار خاصیم نکرده بودم...
  10. اینترن های کشیک دو تا خانم بودیم و یک آقا. و چقدر که این آقا واقعا آقا بودند! من شنیده بودم پسرها خیلی از زیر کار در رو بودند ولی انقدر ایشون خوب بودند که دیگه ... هم کشیکی خوب واقعا از نعمتهای بهشتیه.
  11. از ساعت 12 آف بهش دادیم تا 4 و خودمون با ترس منتظر راند دکتر" ف" بودیم.
  12. مریض کم اومد. در این بین یک پرستار خیلی لوس و بی مزه داشتیم که وقتی خودشو مینداخت رو پرونده دیگه تا نیم ساعت محال بود بتونی ازش بگیری. هرچی میگم بده میخوام پایینش یه چی اضافه کنم و مهمه...میگه نمیدم! دیگه خیلی خودمو کنترل کردم و گفتم بدین لطفا باید چک پتاسیمشو بنویسم که هر 8 ساعت اضافه بشه به اوردر میگه : نمیخواد خانم دکتر...پتاسیمش انقده...خیلیم خوبه . دیگه میخواستم خودمو بزنم! حالابا  یه مریض دیگه ام کار فوری  داشتم معطل لوس بازی ایشون بودم.گفتم : مریض داره انفوزیون فلان میگیره و باید سطح پتاسیمش دوباره چک بشه چون میاد پایین.همه چیو باید بهتون توضیح بدم؟رزیدنت از پشت سرم نزدیک که اومد تازه خانم پرستار لوس و خوشمزه پرونده رو داد اونم فک میکنم بخاطر ترس از رزیدنت.این رفتارش دفه ی اولش نبود.اورژانس و این لوس بازیا واقعا؟؟؟؟
  13. بی اس مریضو با وسواس هریک یاعت باید چک میکردم...ولی گلوکومتر؟ قحط بود.کل اورژانسو میگردم تا پیداش میکنم.سفارش میکنه بعد واسه خودم بیاری بعد از اینکه قول شرف میدم باز کل اورژانسو میگردم کیتشو پیدا کنم. لانستم که ندارن...بمیرم واسه مریضم که با سرسوزن هر ساعت سوراخ میکردم انگشتشو..
  14. تو رو خدا یک خیری پیدا بشه 10 تا گلوکومتر بریزه تو اورژانس...گناه دارن مریضا...همه هم لازم دارن یک بار حداقل بی اس چک بشه. بساطی داریم.منو دوستم تصمیم گرفتیم یه روزی به این بیمارستان گلوکومتر اهدا کنیم!!!گاهی فک میکنم گنبد طلا مهم تره یا ....چقدر کمبود نیرو و امکانات
  15. یه انتقاد اساسی هم دارم به خود بیمارستان بزرگمون که راهنمای درست و حسابی نداره.انقدر پرپیچ و خمه که یه زمانی خودمون گم میشدیم. حالا شما تصور کنید درحین عبور و مرور بین بخشا چقدر که آدرس ازتون میپرسند! یک راهنمای اطلاعات هر چند صدمتر چقدر که از استرس بیمار و همراهیش کم میکنه.
  16. خب از جلوی تریبون زاد و انتقادات کنار برم بایستی تشکر کنم از دکتر.ف که با وجود مسن بودن خیلی زیاد و صورت پر از چروک راند شباهنگامش همیشه یادشه.دیشب برعکس کشیک اولم که ازش ناراحت بودم نگاهم بهش مثل نگاه یه دختر به پدرش بودبغض کردم. خسته بود. گاهی کمی مینشست روی صندلی ولی فوری بلند میشد.دستش روی کمرش بود از درد احتمالا ولی هنوزم دوست داشت بهم آموزش بده.آموزش های بالینی!سوفل قلب...ولی فقط کمی بدموقع هست.12 شب تااااا 3بامداد...

 

خلاصه از ساعت 4 تا 8 ما دو خانم آف شدیم و بعد هم که کشیک تموم شد و من اومدم خوابگاه و الان داغ داغ براتون پست گذاشتم که بگم...
میرسد روزهای خوب

:) 
 
 
نظرات پست قبلی بعدا جواب داده میشه.
فعلا من میرم بخوابم تا نرفتم تو کوما!


موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: کشیک 5 , دکتر ف , کمبود امکانات

تاريخ : جمعه یازدهم مهر 1393 | 9:51 | نویسنده : Homa |
یه ربع قرن از سنم گذشت!

چند روز قبل تولدم بود و منم تو کشیک فقط در حال دویدن بودم. نتونستم جواب تبریکات رو بدم.

دو تا دریگه از کشیکام هم گذشت.

کشیک جنرال؟! هتل بود در مقایسه با کشیک بخش و اورژانس! 

احوالات من در روز تولدم!!!!

بیمار رو قرار بود ببریم بیمارستان دیگه ای برای سی تی اسکن! سی تی اسکن بیمارستان بزرگ مشهد خراب بود! آمبولانس؟ نو بود ولی اکسیژنش خراب بود. با بدبختی زیاد بیمار بدحال رو رسوندیم بیمارستان...20 دقیقه فاصله داشت .رزیدنتم باهام بود و یواش تو گوشم گفت چرا انقدر هول کردی؟! نترس چیزی نمیشه. به خودت مسلط باشچقدر مهربون بود باهام :)

3 تا تپ مایع آسیت

3 تا ABG

5 تا شرح حال کامل یکیش بخش دیگه ای بود!!

اعزام به بیمارستان دیگه همراه مریض

خیلی سخته از صبح ساعت 6 تو بخش درحال دویدن باشی و ساعت 12 هنوزم کار داشته باشی و شامتو هم گم و گور کنن و خودت رفته باشی شامتو از بگیری  از یه ساختمون دیگه و بعد ببینی اصلا نمی تونی زیاد بخوری چون خوابت میاد و چشات پر اشک و گلوت پر از بغض باشه.

وقتی پرستار بهم گفت باید یه بی اس از مریض چک کنی خانم دکتر! دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. بهش گفتم این کارو دیگه خودتون کنید ... من نا ندارم راه برم حتی.

پرستار : خانم دکتر ما هم مثل شما

من : آره!!! شما هم از ساعت 6 صبح درحال دویدنید!!! الان گریه ام می گیره از خستگی پس دیگه لطفا چیزی نگید.

پرستار سکوت کردو اونا شیفتشون از 1 بعد از ظهر شروع میشه. بیشتر از من رو صندلی نشستند و من باید بین 3 طبقه مدام در رفت و آمد باشم و یه بخش دیگه هم که کلا ساختمونش جداس دیگه بدتر از بد!

شب بیهوش شدم تا اینکه رزیدنت زنگ زد و گفت چرا جواب نمیدی از بخش هی به من زنگ نزنن!چرا نمیری سر مریض بدحال!

کسی بهم زنگ نزده بود...پرستار که دیده بود چقدر حالم بده از ساعت 1 دیگه بهم زنگ نزده بود. ساعت 3 بامداد بود و دوباره رفتم مریض رو ویزیت کنم. احساس می کردم حالا حالم بهتره! چقدر اون 2  ساعت خواب بهم چسبیده بود.

شرح حالمو کامل کردم و دوباره 5_6 خوابیدم و بعد دویدم رفتم تو بخش روماتو و Daily گذاشتم.(روماتولوژی بخش کاملا قانون مداری هست که حسابی بهت گیر میدن) .

 

مرنینگ صبح انقدر هراس داشتم که مسول مرنینگ خندش گرفت وقتی دید انقدر هولم .(استاد مهربونی هست و اون روزم که بهم نمره ی بد داد بخاطر استاد دیگه بود)

وقتی مریضمو معرفی کردم عمدا ته شرح حالم گفت : خیلی خوب بود :)

و من تا اخر اون روز روی پا بند نبودم و همه می گفتند از کجا این انرژی رو میاری. اما...بعد از ظهر که خوابگاه اومدم و خوابیدم تبو لرز و میالژی و آرترالژی شدید گرفتم. 

خوابم نمی برد . ناله می کردم. و در نهایت روز بعد نتونستم برم بخش! همه ی زحمتام هم افتاد رو دوش حسنای بیچاره!

فردا کشیکم. قراره دوپینگ کنم تا انرژی کشیک اورژانسو داشته باشم. جالبه 4 تا از کشیکام تو بخش روماتولوژی سختگیر است.آخر خوش شانسی!!!!!!!!!!!!!! :(



موضوعات مرتبط: پزشکی ، اینترن
برچسب‌ها: همای بیمار , کشیک , تولدم

تاريخ : چهارشنبه نهم مهر 1393 | 12:31 | نویسنده : Homa |
 کشیکامونو هنوز نماینده ی محترم نچیده بود و وقتی من پرسیده بودم فردا نوبت منه گفت نه! ولی صبح فردا بهم گفت امروز باید وایسی. چاره ای نیست.

مسواک و خکیر دندون گرفتم و شروع شد!

از مریضی که PBS براش می کشیدم عصبانی شدم. برای 4 قطره خونی که اط انگشتش گرفته بودم مدام غر می زد! انگار قراره خونشو به من اهدا کنه! روند درمانی خودته! 

ABG 

 اینترن آقا بخش جنرال نمی خواست سوند یک خانم رو بذاره. چند بار طفلک اومد پیش من و ازم خواست.آسیستان بخش بهم اجازه نداد برم. مریض زیاد داشتیم. سر شرح حال مریض خانم آسیستان چی چی (؟) بهم زنگ زد و گفت پاشو بیا سوند مریضو بذار! تا گفتم اینجا مریض زیاده و اج..ا...ز..ه 

_ خانم دکتر مجبورم نکنید به سال بالاییم اطلاع بدم!!!

منو می گی کارد می زدی خون در نمیومد! اینجا چنتا رییس داره! منو تهدید می کنه! رفتم جنرال با توپ پر! اول یه گرد و خاکی با آقای اینترن کردم که مگه من گفتم نمیام؟ خب اجازه نمیدن بهم! اینترن از همه جا بی خبر سعی می کرد آرومم کنه که رزیدنت خانم چی چی اومد با تحکم گفت برو سوند بذار! (قبلا یکی ذیگه سوند گذاشته بود) . انقدر عصبانی بودم که می خواست گریم بگیره! ( ساختمون بخش جدا از جنراله و من 6 تا مریض جدید داشتم)

ساعت 12 مریضا رو یه راندی کرذیم

تا ساعت 2_3 شب یه خلاصه از مریضا نوشتم واسه مرنینگ 

یه مریض vomiting صفراوی می کرد و باید ویزیتش می کردم. 

تاندون کف پای چپم کشیده شده بود و انگشت پای راستم هم تاول زده بود و کلا هر دو پام با درد روی زمین می کشیدم.

بالاخره ساعت 3:30  خوابیدم که ساعت 4 _5 برای یه مریض تب و لرز بیدارم کردند. انقدر گیج یک طبقه رو بالا رفتم که اصلا نمی دونستم کجا میرم.

ساعت 5:30 خوابیدم که اینترن اورژانس اومد و تا ساعت 7 با سرو صداهاش تو خواب و بیداری بودم. 

فقط مسواک زدم و چای نخورده بدو بدو رفتم مرنینگ .باید مریضامو تایپ می کردم.آزمایشاتشونو ننوشته بودم.(تازه اومده بود) کل 5 بخشو می دویدم تا آزمایشاتشونو از سیستم در بیارم.

برگشتم .اول آزمایش دوستان دیگر رو نوشتم. بعد خودمو که شروع شد و نصفه موند.

2 تا اورژانس خونده شد تا نوبت به من رسید. شرح حالمو کامل خوندم. تقریبا موفقیتم عالی بود. آزمایشاتو آوردم تا بخونند.

Bs!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

BS مریض که اورژانس خواسته بودیم هنوز نیومده بود و من الان متوجه شده بودم. با گلوکومتر نشد چک کنم. می دونستم قنداش الان کنترله. نتونستم سوتی ندم. و یه دفه ورق برگشت.

بخاطر آزمایشاتش هممونو دعوا کردند. و ارزیابی اون شب پر از تنش شد بــــــــــــــــد! 

مریض کریتیکال نبود و خیلی هم خوب بود ولی اینکه یادم بره قندشو توی پروندش بنویسم همه چیز رو عوض کرد.

یه دفه احساس کردم هر چی زحمت کشیدم دیشب دو برابر شده. احساس کردم خستگیم چند برابر توی تنم موند.

دوباره دلم خواست هیچ وقت پامو تو پزشکی نذارم. احساس کردم من به درد پزشکی نمی خورم.  اتاق اینترن که رسیدم بالاخره بغضم ترکید و گریه کردم . نه بخاطر بد بودن مرنینگم...احساس می کردم فشار زیادی روم بود. دلم ضعف می کرد و حالت تهوع داشتم ولی بازم اون همه این طرف و اون طرف با جون و دل میرفتم ولی حالا اصلا انگیزه نداشتم.

بالاخره ساعت 11 یه چایی و نصف کیک خوردم و شلوارمو که اول هفته فیت بود بالا کشیدم ...و با قدم های کوتاه خودمو رسوندم درمانگاه.

حالم بهتر شده بود.

 

 



موضوعات مرتبط: اینترن
برچسب‌ها: سوند , مرنینگ , چک Bs فراموش نشه

تاريخ : چهارشنبه دوم مهر 1393 | 19:8 | نویسنده : Homa |