X
تبلیغات
روز های من

بخش اعصاب جالبه و صد البته البته  روزهای دوشنبه و صبحونه خوردن دور هم !!

معاینه

و

معاینه

و درمانگاه

ولی خود بخشو دوست ندارم . مخصوصا وقتی مریض مرگ مغزی می بینی که چند سال ازت بزرگتره.

سلول هایی که هیچ وقت جایگزین نخواهند شد...




موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، استاژر
برچسب‌ها: اعصاب

تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 20:2 | نویسنده : Homa |
نوروز تموم شد

انگار یک سال خونه بودم.یه مدت که گذشت یادم رفت اصلا چی می خوام و کیم...دلم می خواست یه خانم خونه دار باشم با 2 تا وروجک و دغدغم این باشه که غذا چی بپزم...چطور کیکم خمیر نشه...و یه خونه ی گرم داشته باشم.بدون استرس اینکه که  "فردا امتحان دارم...اینارو باید باید باید یاد بگیرم...نکنه ضایع بشم! چرا هر چی خوندم یادم نمیاد! چقدر زیاد خوابیدم...غذا چطور بخورم؟ به سرویس می رسم؟ دیر نکنم! دو روز بیشتر نمیشه غیبت کرد...وقت میشه صبحونه بخورم؟ وایییی اینارو نخوندم... وایی چرا خوب نشد؟ چرا مرد؟ چرا آخه؟اینکه سنی نداره!!!"

ولی کم کم  دلم تنگ می شد واسه دانشگاه 

واسه دوستام

واسه استادام

واسه سختگیریاشون

2_3 هفته برای من به اندازه ی یک سال خوش بودن گذشت

بیدار شدن و دیدن سقف خونه و صدای آبجی گلم

باورم نمیشه یه روزایی 3 ماه تعطیلی داشتم :))


دوباره بیدار موندنا ..استرس ها...امتحانا شروع شد. اشکال نداره ...

دوباره منم زنده شدم (امیدوارم این انرژی زیاد  تا تابستون دووم بیاره)



موضوعات مرتبط: خاطرات ، خودمونی ، پزشکی ، درس زندگی
برچسب‌ها: نوروز 93

تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 21:13 | نویسنده : Homa |
سلام

تا حالا به احتمالات فکر کردید؟؟؟؟ اینکه با چه احتمال ضعیفی متولد شدید؟ اونم تحت عنوان انسان؟

حالا کاری به این ندارم که بعضی از ما ترجیح می دادیم یکی از حیوونای ناز بشیم ولی آدمیزاد نبودیم...اصل "وجود داشتن" ما توی این دنیا...شانسش چقدر بود؟؟؟؟خب؟؟؟ همین افکار باعث نمیشه بخواین بهتر زندگی کنید؟بدون حسرت؟بدون افسوس؟ بخندید؟ برقصید؟

یه سال نو بهانه ای هست که بگیم نقطه سر خط...

هیچ وفت دیر نیست

هیچ وقت

هیچ 

و وقتی همه چیز شد هیچ

شروع کنیم به ساختن همه..این بار با وسواس بیشتر



به خودم قول میدم :   امسال کمتر به گذشته فکر کنم و قدر حال رو بدونم .

همین عهد رو حفظ کنم کلی تغییر خواهم کرد!

راستی  :

سال نو مبارک 


یه مدت نبودم، تحولاتی در زندگیمان افتاده که درونی می باشد!

شاید از اثرات بخش روان باشد

شاید هم بخاطر سال نو

شاید هم چون دیگه اخرین پیوند هامو با گذشته و "اون" پاره کردم و تونستم باور کنم و به "اون" هم بقبولونم دوبار توی یک چاه افتادن خطاست.


مهم اینه عجیب خوشحالم ازین وضعیتم .

شاد باشیم :)



موضوعات مرتبط: خاطرات ، خودمونی ، درس زندگی
برچسب‌ها: 1393 , سال نو , شانس بزرگ من

تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین 1393 | 1:5 | نویسنده : Homa |
enghadr dargire in bakhsham ke ye joor paranoid gereftam !

dg az nazare man hame moshkel daran magar khalafash sabet shavad 

:))))

my love : psychiatry

:)



موضوعات مرتبط: خاطرات ، خودمونی ، پزشکی ، استاژر
برچسب‌ها: psychiatry , my love

تاريخ : دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 | 19:21 | نویسنده : Homa |
felan nemitoonam farsi typ konam!

az asarate windows avaz kardan!

.

.

.

man asheghe ravan pezeshkiam vali...felan kasi khoshash nemiad man in reshta ro bekhoonam

cho farda shavad fekre farda konam

:)



موضوعات مرتبط: خاطرات ، خودمونی ، استاژر

تاريخ : یکشنبه هجدهم اسفند 1392 | 21:55 | نویسنده : Homa |
بهت زده بودم . دوستم صندلی رزرو کرده بود ول اصلا نمی دونستم برای چه فیلمی به سنما می رم...

دلم به حضور اکبر عبدی خوشه ...دلم خوش بود موضوعش دفاع مقدسه!

طنزش اصلا طنز نبود که لودگی و مسخره بازی بود. دوستم می خندید. خوب ارتباط برقرار کرده بود ولی من خنده ام نمی گرفت.تمام صندلی ها پر شده بود برای چند لودگی؟؟

صحنه های جنگ خیلی جدی شروع شد.صدا ها خوب بود ولی صحنه ها خنده دار و بد!!!!بیشتر عصبانی بودم ولی به احترام شهدا سعی می کردم تو جوش قرار بگیرم.

دوستم شروع کرد به فحش دادن به عرب ها! و منم بعدا لابه لای حرفام بهش توصیه کردم نژادپرستانه حرف نزنه!

فیلم تموم شد و من هنوز بهت زده بودم که آهنگ تیتراژ پایانیش پخش شد و  یک دفعه حالم بهتر شد ...

عاشق آهنگش شدم!

اما اینکه چرا انقدر استقبال شده رو نمی دونم!!!شاید چون مردم دلشون برای خاطرات جنگ و شهدا تنگ شده! نمی دونم...

فقط چند صحنه از فیلم "در چشم باد" رو دیدم و به نطرم صحنه های جنگش خیلی واقعی بود.کاش کمی شبیه این صحنه ها توی معراجی ها بود.

 

معراجی ها ...فقط تیتراژش

اینم موسیقیش :

عشق یعنی یه پلاک

 



موضوعات مرتبط: خودمونی
برچسب‌ها: فیلم , معراجی ها , در چشم باد , یه پلاک

تاريخ : چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 | 15:11 | نویسنده : Homa |
داشتم از مریض بخش روان شرح حال می گرفتم.18 ساله!با سابقه ی 3 نوبت تشنج... ناگهان مکث کرد.سرشو گرفت و معذرت خواست.فکر کردم ناراحت شده ولی یه دفه خم شد و از صندلی افتاد...سرش محکم با زمین برخورد کرد...صدای افتادنش هنوز تو گوشمه :|

mood : elevated بود و برای همین خیلی ناگهانی این اتفاق افتاد.

دیگه نمی خوام ازشون شرح حال بگیرم.احساس گناه می کنم...نمی دونم تشنج کرده بود یا افت فشار داشت...



توجه  : وقتی فشارتون افت داشت و سرتون گیج  و چشماتون هم سیاهیمی رفت  فورا دراز بکشید و پاهاتون رو بدبد بالا و زیاد واینستید.




موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، استاژر
برچسب‌ها: افت فشار

تاريخ : یکشنبه یازدهم اسفند 1392 | 17:58 | نویسنده : Homa |
خیلی بهمون می گن سیمپاتی با بیمار نداشته باشیم!می گن قرار نیست درد و رنج اونو ما بکشیم. 

واژه ی درستش اینه که امپاتی باهاش داشته باشیم. درکش کنیم...خوب گوش بدیم....بهش همدردیمونو انتقال بدیم و به احساسش اعتبار بدیم....

ولی جدا کردن این دو تا سخته

و امروز برام خیلی  سخت تر بود جداش کنم. این یک ضعفه برای رشته امون.


این پست رو دلم نمی خواست واسه همه بذارم و بیشتر یه نوع تخلیه ی فشار امروز بود...اشکایی نمی شد بریزم.

من عاشق این رشته ام ولی انگار خیلی زوده تا عادت کنم :|

ادامه ی مطلب رمز داره....مطلب جالبی نیست که بخواین بخونیش اما اگر کسی مایل بود براش رمزشو میذارم.



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، استاژر
ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه ششم اسفند 1392 | 19:16 | نویسنده : Homa |
بخش روان شروع شده و ...این بخش ازون بخش هایی هست که شاید بخش بزرگی از انگیزه های من برای اومدن به این رشته  بود.

همدلی و گوش دادن 

چیزی که خیلی دوستش دارم.

خیلی سخت به نطر میاد ، شرح حال گرفتن از یک بیمار که مشکلات خودشو انکار می کنه.

توی این بیمارستان (بیمارستان روانی) حق نداری تنها توی بخش ها بری بخصوص بخش مردان ولی ازمون خواستند که تقسیم بشیم به دو گروه (3 نفر هستیم در حال حاضر) و یک نفر باید بخش مردان باشه همراه با رزیدنت

دوستام  می گن می ترسن  منم سعی می کردم همرنگشون باشم و جانب احتیاطو نگه دارم ولی راستش اصلا نمی ترسم. باورم نمیشه بخوان بهم حمله کنند که البته بخشی از این باور ناشی از جسارت بیهوده ی خودمه که تا چیزی رو تجربه نکنم باور نمی کنم. قرعه انداختیم و نجمه باید بره.فردا قرار شد صحبت کنیم تا با هم آموزش ببینیم. اگر موافقت نکردند من  داوطلبانه خواهم رفت به هر حال هنوزم نمی ترسم ازشون و احساس می کنم حتی دوستشون دارم.

می دونید خوبی این بخش چیه؟

اینکه کتاب هایی که باید بخونی و مطالبی که باید یاد بگیری جزو مطالبی باشه که هیچ وقت به چشم مطالب درسی بهش نگاه نمی کردم!

دوست دارم این رشته رو :)

روزهای پایانی این بخش هم دوباره نظرمو خواهم گفت ...



موضوعات مرتبط: خاطرات ، پزشکی ، استاژر
برچسب‌ها: بخش روان پزشکی

تاريخ : یکشنبه چهارم اسفند 1392 | 18:46 | نویسنده : Homa |
به سلامتی بخش زنان هم تموم شد.

امتحانش هر جور بود من بیشتر وقتم رو با جوجوم سپری کردم ولی روز امتحان یکی از دوستام چنان قلبمو شکست که درونم پر شد از اشک هایی که نباید ریخته می شد.

می دونید چیه؟ اصلا احساس می کنم باید دوباره خط کش بردارم

هی خط بکشم ...هی پاک کنم

همه چیز درهم شده...خط هایی لازمه پاک بشن 

می دونم اینکه کنارش خودمم پاک میشم کم کم...

ولی باید بعضی ارتباطات محکم بشه

بعضی کم رنگ تر

و بعضی...

خط خطی شدم!!!!



موضوعات مرتبط: خاطرات ، خودمونی ، درس زندگی
برچسب‌ها: من ودوست , ویرایش

تاريخ : جمعه دوم اسفند 1392 | 0:59 | نویسنده : Homa |